بازگشتهام به روی "نگذار ضعفات را ببینند" چند سال زمان برد که برسم به آنجا که بگویم خستهام، که نمیتوانم، که دلگیرم، که از تصویر سوپر گرلز جاست فلای فاصله بگیرم؟ دور خودم گشتهام و باز رسیدم به آنجا که نگذار ضعفات را، خستگیات را، دردت را، تو را ببینند. همین است که مدام میشنوم بیشتر شبیه خودم شدهام، اول نگین گفت گمانم و بعد مامان و بعدتر هم علی. بازگشتهام به احوال همه جهان گو برآیند به انکارم و من عین خیالم هم نباشد. زبانم تلختر و تیزتر خلقم تندتر و نامهربانتر و تمام اینها تصویر آشنای من است برای همه که انگار دوستترش دارند، این آدم انتقامجوی تندزبان تحقیرگر تصویر قدرتمندتری دارد تا زنی که از با شنیدن صدای خنده هر بچهای، با دیدن هر اسباببازی فروشی، هر کالسکه، با تبلیغ پوشک حتی زیر گریه میزد. قدرت در زنندهترین اشکالش از ضعف برای اطرافیان آدمی پذیرفتهتر است انگار. با این چهره تلخ و تند میدانند چه کنند با آن زن شکسته نه. قدرت ضامن خوشبختی است، ضمانت حال خوش که مدام بشنوم دیدی خوشحالیات به هیچکس وابسته . نیست و بگویم به هیچکس که دروغ هم نیست. نه از این رو که خوشحالیام بسته کسی نیست. که بسته هیچچیز نیست. هیچ نیست. درونم جز این هیچ چیزی نیست، قاطعانهترین راه صیانت از قلب از دست دادن تمامی آن است. آن وقت خیالت راحت که چیزی نیست که آسیب ببیند. جز این هیچ بزرگ که همه چیز را میبلعد و در خود فرو میکشد. از دست دادن توان دوستداشتن و دوستداشته شدن هم قدرتی است که فقدان به آدم میآموزد.
پراکنده میگویم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر