با پسرک تنها بودم، خواب بود و پدرش رفته بود سری به مادربزرگش بزند. دراز کشیدم کنارش و زیر لب خواندم "شمع اسرائیل" دعایی که نه ربطی به او داشت و نه احوال من، آنشب در خانهای که خانه من نبود، خانه ما نبود، خانه هیچکس نبود و این بیمعنایی سنگین بود و من از سنگینیاش چیزی نگفتم هرگز. زیر لب به جای تمام اذکاری که میدانستم، جای "ئیوارخخای آدونای وییشمرخا" یا "یسیمخا الوهیم کافرائیم" میخواندم شمع اسرائیل شمع اسرائیل شمع اسرائیل ...
هرگز برای آنها نبود.
ترسیده بودم. هر بار. از نیستی. اول بار از مرگ و آن شب از پسرکی که میدانستم از آغوشم خواهد گرفتش. میدانستم دریغ کردن من از او یا او از من، تیغی است بر گلویم و دست آخر خواهد برید. که برید.
ترسیده بودم و پناه میجستم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر