یک جای امن
۱۴۰۰ شهریور ۲۹, دوشنبه
۱۴۰۰ تیر ۲۳, چهارشنبه
۱۴۰۰ تیر ۱۵, سهشنبه
مسقط الراس
بازگشتهام به روی "نگذار ضعفات را ببینند" چند سال زمان برد که برسم به آنجا که بگویم خستهام، که نمیتوانم، که دلگیرم، که از تصویر سوپر گرلز جاست فلای فاصله بگیرم؟ دور خودم گشتهام و باز رسیدم به آنجا که نگذار ضعفات را، خستگیات را، دردت را، تو را ببینند. همین است که مدام میشنوم بیشتر شبیه خودم شدهام، اول نگین گفت گمانم و بعد مامان و بعدتر هم علی. بازگشتهام به احوال همه جهان گو برآیند به انکارم و من عین خیالم هم نباشد. زبانم تلختر و تیزتر خلقم تندتر و نامهربانتر و تمام اینها تصویر آشنای من است برای همه که انگار دوستترش دارند، این آدم انتقامجوی تندزبان تحقیرگر تصویر قدرتمندتری دارد تا زنی که از با شنیدن صدای خنده هر بچهای، با دیدن هر اسباببازی فروشی، هر کالسکه، با تبلیغ پوشک حتی زیر گریه میزد. قدرت در زنندهترین اشکالش از ضعف برای اطرافیان آدمی پذیرفتهتر است انگار. با این چهره تلخ و تند میدانند چه کنند با آن زن شکسته نه. قدرت ضامن خوشبختی است، ضمانت حال خوش که مدام بشنوم دیدی خوشحالیات به هیچکس وابسته . نیست و بگویم به هیچکس که دروغ هم نیست. نه از این رو که خوشحالیام بسته کسی نیست. که بسته هیچچیز نیست. هیچ نیست. درونم جز این هیچ چیزی نیست، قاطعانهترین راه صیانت از قلب از دست دادن تمامی آن است. آن وقت خیالت راحت که چیزی نیست که آسیب ببیند. جز این هیچ بزرگ که همه چیز را میبلعد و در خود فرو میکشد. از دست دادن توان دوستداشتن و دوستداشته شدن هم قدرتی است که فقدان به آدم میآموزد.
پراکنده میگویم.
۱۴۰۰ تیر ۱۰, پنجشنبه
שמע
چو مضمون بلند افتادهای در خاطر لالی
۱۳۹۷ مهر ۱۰, سهشنبه
۱۳۹۷ شهریور ۱۹, دوشنبه
روز فراق را که نهد در شمار عمر
۱۳۹۷ شهریور ۹, جمعه
۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه
تصویر
مادری که کودک نارساش را، جانش را، به دستان خود از شکم بیرون میکشد و لاشهی بیجان غرقه خون را بر سینههای خشک میگذارد.
۱۳۹۲ مهر ۲, سهشنبه
ابر است و اعتدال هوای خزانایست - هه
مهرماهِ شیراز، کابوس هر سالهی من است، که از قضا نه ارتباطی به بوی ماه مدرسه دارد و نه ربطی به سانتیمانتالیسم ِ مستتر در ماه ِ مهر، و مهربانی توأماناش. همهاش بر گردن سرگیجهی آسمان و زمین است در کشاکش میان ِ تابستان و پاییز. روزهایِ گرم و ظل آفتاب و تَش مانده از مرداد که هلاک میسازد و بعد، ظلمات ِ زودرس و بادهایِ سرکش پاییزی و سرمایِ ناگهان که لرزه میافکند بر ستونِ تن . و تا تابستان خرقهی سوزاناش را از گردهی شهر تمام و کمال بَر کشد، و پاییز معتدل، شیراز را همان بهشت همیشه سازد، سرگیجهایست احوالاتِ من، که انگار دخترکی باشم بستهی خاک، وابستهی زمین، که جانش در جدالِ میان زمهریر زمستان و هرم تابستان، صد بار تار و پود میگسلد، و تا از نو ریسههای پریشان را بر دار مکافات هر ساله گره زند و پاییز به اعتدال درآید، باد سرکش، دایرهی جنون را بر گِردَش برج و بارویی میسازد که یا تعبیر عزلت و بغضِ مدام و قلبی است که به چنگ میفشرد، و یا دیوانگیهای نابهنگام و عصیانهای ناگهان.
همین است که عذر عاجزانه مرا بپذیرید، از افول و عروج ِ دمادم پاییزیام. از سرگشتهگی هرساله. بارانِ اعتدالِ آبان که آغاز شود، باز همان دخترِ به سامان ِ همیشهام.
این یک ماه ِ نامهربان را اما، ستار ِ نابسامانی باشید و بر من ببخشایید.


