۱۴۰۰ شهریور ۲۹, دوشنبه


تو‌ امتداد قلب منی، نفْس نفس‌ات حجت حضور من،‌ معنای رویا ، تصدیق مجال کوتاه زیستن.

عزیز کوچکم. 

دوستت دارم و این تمام حقیقت ماست.
تمام حقیقت من.
حتی وقتی که دیگر نباشم.


. .

۱۴۰۰ تیر ۱۵, سه‌شنبه

مسقط الراس

بازگشته‌ام به روی "نگذار ضعف‌ات را ببینند" چند سال زمان برد که برسم به آن‌جا که بگویم خسته‌ام، که نمی‌توانم، که دل‌گیرم، که از   تصویر سوپر گرلز جاست فلای فاصله بگیرم؟ دور خودم گشته‌ام و باز رسیدم به آن‌جا که نگذار ضعف‌ات را، خستگی‌ات را، دردت را، تو را ببینند. همین است که مدام می‌شنوم بیشتر شبیه خودم شده‌ام، اول نگین گفت گمانم و بعد مامان و بعدتر هم علی. بازگشته‌ام به احوال همه جهان گو برآیند به انکارم  و من عین خیالم هم نباشد. زبانم تلخ‌تر و تیزتر خلقم تندتر و نامهربان‌تر و تمام این‌ها تصویر آشنای من است برای همه که انگار دوست‌ترش دارند، این آدم انتقام‌جوی تندزبان تحقیرگر تصویر قدرت‌مندتری دارد تا زنی که از با شنیدن صدای خنده  هر بچه‌ای، با دیدن هر اسباب‌بازی فروشی، هر کالسکه، با تبلیغ پوشک حتی زیر گریه می‌زد. قدرت در زننده‌ترین اشکالش از ضعف برای  اطرافیان آدمی پذیرفته‌تر است انگار. با این چهره تلخ و تند می‌دانند چه کنند با آن زن شکسته نه. قدرت ضامن خوش‌بختی است، ضمانت حال خوش که مدام بشنوم دیدی خوشحالی‌ات به هیچ‌کس وابسته . نیست و بگویم به هیچ‌کس که دروغ هم نیست. نه از این رو که خوشحالی‌ام بسته کسی نیست. که بسته هیچ‌چیز نیست. هیچ نیست. درونم جز این هیچ چیزی نیست، قاطعانه‌ترین راه صیانت از ‌قلب از دست دادن تمامی آن است. آن وقت خیالت راحت که چیزی نیست که آسیب ببیند. جز این هیچ بزرگ که همه چیز را می‌بلعد و در خود فرو می‌کشد. از دست دادن توان دوست‌داشتن و دوست‌داشته شدن هم قدرتی است که فقدان به آدم می‌آموزد. 


پراکنده می‌گویم. 

۱۴۰۰ تیر ۱۰, پنجشنبه

שמע

آن شب که با کابوس از خواب پرید، نشستم پایین تخت دستش را گرفتم و شروع کردم به تکرار ذکر "شمع اسرائیل آدونای الوهیم آدونای آخد" که نمی‌دانم چرا، آن لحظه اما در ذهنم تنها همین می‌گشت و می‌گشت و چیز دیگری به زبانم نمی‌آمد. پرسید چه می‌خوانی که گفتم تو بخواب. صبح نه کابوس‌اش را به یاد داشت و نه حتی یادش می‌آمد که با فریاد از خواب پریده. از خانه که زدم بیرون توی ترافیک گیشا آفتاب رسیده بود میانه آسمان و من مدام زیر لب می‌خواندم بشنو اسرائیل، آدونای پرودگار توست و آدونای یکتاست.

با پسرک تنها بودم، خواب بود و پدرش رفته بود سری به مادربزرگش بزند. دراز کشیدم کنارش و زیر لب خواندم "شمع اسرائیل" دعایی که نه ربطی به او داشت و نه احوال من، آن‌شب در خانه‌ای که خانه من نبود، خانه ما نبود، خانه هیچ‌کس نبود و این بی‌معنایی سنگین بود و من از سنگینی‌اش چیزی نگفتم هرگز. زیر لب به جای تمام اذکاری که می‌دانستم، جای "ئیوارخخای آدونای وییشمرخا" یا "یسیمخا الوهیم ک‌افرائیم" می‌خواندم شمع اسرائیل شمع اسرائیل شمع اسرائیل ...

هرگز برای آن‌ها نبود.
ترسیده بودم. هر بار. از نیستی. اول بار از مرگ و آن شب از پسرکی که می‌دانستم از آغوشم خواهد گرفتش. می‌دانستم دریغ کردن من از او یا او از من، تیغی است بر گلویم و دست آخر خواهد برید. که برید.

ترسیده بودم و پناه می‌جستم. 

چو مضمون بلند افتاده‌ای در خاطر لالی

عزیز کوچکم.

باید از تو بنویسم. بنویسم که چه می‌ترسم. از فراموش کردنت. چه می‌ترسم.

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی


 

۱۳۹۷ شهریور ۱۹, دوشنبه

روز فراق را که نهد در شمار عمر

زندگی شاید می‌توانست آسان بگذرد 
اگر من تو را هرگز ندیده بودم
غمی کمتر
به گاهی که هرگز فراقی نبود
 و هراسی کم‌تر
از هجران‌های متوالی
نیز
نه این گریز از شوق دیدارت
وقتی که این‌جا نیستی
تو تنها غیر ممکن‌ها رامی‌خواهی
و چون نمی‌تواند باشد
لحظه‌ای می‌مانی و به دشواری نفس می‌کشی


زندگانی شاید می‌توانست آسان بگذرد
اگر من تو را هرگز ندیده بودم
که خود این
زندگانی نبود.

۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

تصویر

مادری که کودک نارس‌اش را، جانش را، به دستان خود از شکم بیرون می‌کشد و لاشه‌ی بی‌جان غرقه خون را بر سینه‌های خشک می‌گذارد.

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

 | پاییــز، چاله­ی خرگوش است |
باد پاییز محققن همه چیز را با خود خواهد برد، من جمله اعتدال مرا.
دلم اما نامه نوشتن می­خواهد

ابر است و اعتدال هوای خزان­ایست - هه



مهرماهِ شیراز، کابوس هر ساله­ی من است، که از قضا نه ارتباطی به بوی ماه مدرسه دارد و نه ربطی به سانتی­مانتالیسم ِ مستتر در ماه ِ مهر، و مهربانی توأمان­اش. همه­اش بر گردن سرگیجه­ی آسمان و زمین است در کشاکش میان ِ تابستان و پاییز. روزهایِ گرم و ظل آفتاب و تَش مانده از مرداد که هلاک می­سازد و بعد، ظلمات ِ زودرس و  بادهایِ سرکش پاییزی و سرمایِ ناگهان که لرزه می­افکند بر ستونِ تن . و تا تابستان خرقه­ی سوزان­اش را از گرده­ی شهر تمام و کمال بَر کشد، و پاییز معتدل، شیراز را همان بهشت همیشه سازد، سرگیجه­ایست احوالاتِ من، که انگار دخترکی باشم بسته­ی خاک، وابسته­ی زمین، که جانش در جدالِ میان زمهریر زمستان و هرم تابستان، صد بار تار و پود می­گسلد، و تا از نو ریسه­های پریشان را بر دار مکافات هر ساله گره زند و پاییز به اعتدال درآید، باد سرکش، دایره­ی جنون را بر گِردَش برج و بارویی می­سازد که یا تعبیر عزلت و بغضِ مدام و قلبی است که به چنگ می­فشرد، و یا دیوانگی­های نابهنگام و عصیا­ن­های ناگهان.
همین است که عذر عاجزانه مرا بپذیرید، از افول و عروج ِ دمادم پاییزی­ام. از سرگشته­گی هرساله. بارانِ اعتدالِ آبان که آغاز شود، باز همان دخترِ به سامان ِ همیشه­ام.
این یک ماه ِ نامهربان را اما، ستار ِ نابسامانی باشید و بر من ببخشایید.