مهرماهِ شیراز، کابوس هر سالهی من است، که از قضا نه ارتباطی به بوی ماه مدرسه دارد و نه ربطی به سانتیمانتالیسم ِ مستتر در ماه ِ مهر، و مهربانی توأماناش. همهاش بر گردن سرگیجهی آسمان و زمین است در کشاکش میان ِ تابستان و پاییز. روزهایِ گرم و ظل آفتاب و تَش مانده از مرداد که هلاک میسازد و بعد، ظلمات ِ زودرس و بادهایِ سرکش پاییزی و سرمایِ ناگهان که لرزه میافکند بر ستونِ تن . و تا تابستان خرقهی سوزاناش را از گردهی شهر تمام و کمال بَر کشد، و پاییز معتدل، شیراز را همان بهشت همیشه سازد، سرگیجهایست احوالاتِ من، که انگار دخترکی باشم بستهی خاک، وابستهی زمین، که جانش در جدالِ میان زمهریر زمستان و هرم تابستان، صد بار تار و پود میگسلد، و تا از نو ریسههای پریشان را بر دار مکافات هر ساله گره زند و پاییز به اعتدال درآید، باد سرکش، دایرهی جنون را بر گِردَش برج و بارویی میسازد که یا تعبیر عزلت و بغضِ مدام و قلبی است که به چنگ میفشرد، و یا دیوانگیهای نابهنگام و عصیانهای ناگهان.
همین است که عذر عاجزانه مرا بپذیرید، از افول و عروج ِ دمادم پاییزیام. از سرگشتهگی هرساله. بارانِ اعتدالِ آبان که آغاز شود، باز همان دخترِ به سامان ِ همیشهام.
این یک ماه ِ نامهربان را اما، ستار ِ نابسامانی باشید و بر من ببخشایید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر