۱۳۹۷ شهریور ۱۹, دوشنبه

روز فراق را که نهد در شمار عمر

زندگی شاید می‌توانست آسان بگذرد 
اگر من تو را هرگز ندیده بودم
غمی کمتر
به گاهی که هرگز فراقی نبود
 و هراسی کم‌تر
از هجران‌های متوالی
نیز
نه این گریز از شوق دیدارت
وقتی که این‌جا نیستی
تو تنها غیر ممکن‌ها رامی‌خواهی
و چون نمی‌تواند باشد
لحظه‌ای می‌مانی و به دشواری نفس می‌کشی


زندگانی شاید می‌توانست آسان بگذرد
اگر من تو را هرگز ندیده بودم
که خود این
زندگانی نبود.

۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

تصویر

مادری که کودک نارس‌اش را، جانش را، به دستان خود از شکم بیرون می‌کشد و لاشه‌ی بی‌جان غرقه خون را بر سینه‌های خشک می‌گذارد.

۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

 | پاییــز، چاله­ی خرگوش است |
باد پاییز محققن همه چیز را با خود خواهد برد، من جمله اعتدال مرا.
دلم اما نامه نوشتن می­خواهد

ابر است و اعتدال هوای خزان­ایست - هه



مهرماهِ شیراز، کابوس هر ساله­ی من است، که از قضا نه ارتباطی به بوی ماه مدرسه دارد و نه ربطی به سانتی­مانتالیسم ِ مستتر در ماه ِ مهر، و مهربانی توأمان­اش. همه­اش بر گردن سرگیجه­ی آسمان و زمین است در کشاکش میان ِ تابستان و پاییز. روزهایِ گرم و ظل آفتاب و تَش مانده از مرداد که هلاک می­سازد و بعد، ظلمات ِ زودرس و  بادهایِ سرکش پاییزی و سرمایِ ناگهان که لرزه می­افکند بر ستونِ تن . و تا تابستان خرقه­ی سوزان­اش را از گرده­ی شهر تمام و کمال بَر کشد، و پاییز معتدل، شیراز را همان بهشت همیشه سازد، سرگیجه­ایست احوالاتِ من، که انگار دخترکی باشم بسته­ی خاک، وابسته­ی زمین، که جانش در جدالِ میان زمهریر زمستان و هرم تابستان، صد بار تار و پود می­گسلد، و تا از نو ریسه­های پریشان را بر دار مکافات هر ساله گره زند و پاییز به اعتدال درآید، باد سرکش، دایره­ی جنون را بر گِردَش برج و بارویی می­سازد که یا تعبیر عزلت و بغضِ مدام و قلبی است که به چنگ می­فشرد، و یا دیوانگی­های نابهنگام و عصیا­ن­های ناگهان.
همین است که عذر عاجزانه مرا بپذیرید، از افول و عروج ِ دمادم پاییزی­ام. از سرگشته­گی هرساله. بارانِ اعتدالِ آبان که آغاز شود، باز همان دخترِ به سامان ِ همیشه­ام.
این یک ماه ِ نامهربان را اما، ستار ِ نابسامانی باشید و بر من ببخشایید.



۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

La Môme Piaf

نشسته بودم به تطابق دادن متن­ها که جا نمانده باشد چیزی از تحلیل­ها، نوای اتاق من "انعکاس شهرهای دور" بود، دورتر اما مست الحان زنی بود به آوای آن "ق"های تکرار شونده ممتدش. من آدم موسیقی فرانسه نبوده­ام، کم­اند آهنگ­های مورد علاقه­ی فرانسوی­ام، این بار اما انعکاس شهرهای دور گم شد در تلالو صدای ادیت پیاف. همره با صدا رفتم تا اتاق مامان برای شب نشینی هایی که کم­ترند این سال­ها،  Non, Je ne regrette rien گوش دادیم و چای خوردیم تا سپیده دم، مامان که خوابید، آفتاب زده بود و صدای گنجشک­های حیاط نوای اتاق من بود، صدای پیاف. پیاف ها  که همانطور می خواندند Non, Je ne regrette rien
بعله، Non, Je ne regrette rien

ش ی ر ا ز

نسیم نیم­شب­های شهریور
خنکای پایان تابستان

حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس

در میان آن همه گفتنی­ها از حمید مصدق، از آبی خاکستری سیاه، من سکوت و قیافه­ی آدم ابله را گزین کردم.
چنین موجود بی­بدیل/بی­نظیری شده­ام/هستم.

دَم

در بحر جان بر تخته­ی خوف و رجا

ز اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل؟

یک ماجرای تکراری هم این است که با عده­ای می­روید دارالرحمه و بعد همه یادشان می­افتد به کارهایی که دوست دارند بعد از مرگ برایشان انجام دهید، که مشکی نپوشید، روی خرماها پودر نارگیل نریزید، بگذارید همسایه­ها آسایش داشته باشند و روضه­خوان انکر الاصوات نیاورید. نقش همراهان هم ختم می شود به گاز گرفتن لب و زبان به دندان و نچ نچ که چه حرفیست آخر؟ خدا نکند و این­ها.
از میان این عده اما، یک نفر مصر-تر است همیشه که مرگ حق است و شتر است و می­آید و می­نشیند و تا اشک همه را سرازیر نکند و صد و ده بار "خدا نکنه، خدا نیاورد، من پیش مرگ شما"  را نشنود، دست بردار شمارش لیست وظایف پس از وفات نیست.  و این برنامه، در هر مجلس ختمی، هر سالگرد وفاتی،  به موجب هر مرگ و میری که در سریال­های جم رخ می دهد تکرار می­شود.
این جور مواقع، در جواب، "باشد" را امتحان کنید. دیده شده ماجرا را تا همیشه فیصله داده  و پس از "باشد" دیگر نه حرفی است از شتر و نه شتربان.
نشد، "حتمن" هم بد نیست.

درمانده به سخن

دو روز است در فارسی الکن شده­ام، واژه ها نمی­چرخند بر زبانم، حرف­هایم همه پراکنده، و مدام میان می­پرم در صحبت­ها، کلمات یاغی­ترند و زبان است که افسار تفکر را به دست گرفته. واژه­ها می­آیند بی­آنکه گزین شده باشند، واژه­ها خودسرند، بی­خود اند حتی.
دو روز است غبطه­ی آن اسمایلی بی بدیل " :) " را دارم در زبان نوشتار، که کاش می شد جایش داد در وقفه­ی میان گفت تا گو.
فارسی­ام الکن شده، دلم کوکِ واژه­های نزار قبانی است، کوک کلامِ محمد حمزه، غادة السمان، علی احمد سعید، می زیادة. دلم به کلام می زیادة است.
دلم کوکِ زبان مادری است. کوکِ حلم، خائف ، فرحه ...
ذهنم اما پرگار ِ خال ِ مهرویِ  بالابلند ِ زبان ِ فارسی است، سرکش و یاغی، که به هر سو می کشاندم.
زبانم، سرگردان این دایره ی استیصال.
سرگردانم،
دو روز است که سرگردانم.