۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

درمانده به سخن

دو روز است در فارسی الکن شده­ام، واژه ها نمی­چرخند بر زبانم، حرف­هایم همه پراکنده، و مدام میان می­پرم در صحبت­ها، کلمات یاغی­ترند و زبان است که افسار تفکر را به دست گرفته. واژه­ها می­آیند بی­آنکه گزین شده باشند، واژه­ها خودسرند، بی­خود اند حتی.
دو روز است غبطه­ی آن اسمایلی بی بدیل " :) " را دارم در زبان نوشتار، که کاش می شد جایش داد در وقفه­ی میان گفت تا گو.
فارسی­ام الکن شده، دلم کوکِ واژه­های نزار قبانی است، کوک کلامِ محمد حمزه، غادة السمان، علی احمد سعید، می زیادة. دلم به کلام می زیادة است.
دلم کوکِ زبان مادری است. کوکِ حلم، خائف ، فرحه ...
ذهنم اما پرگار ِ خال ِ مهرویِ  بالابلند ِ زبان ِ فارسی است، سرکش و یاغی، که به هر سو می کشاندم.
زبانم، سرگردان این دایره ی استیصال.
سرگردانم،
دو روز است که سرگردانم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر