دو روز است در فارسی الکن شدهام، واژه ها نمیچرخند بر زبانم، حرفهایم همه پراکنده، و مدام میان میپرم در صحبتها، کلمات یاغیترند و زبان است که افسار تفکر را به دست گرفته. واژهها میآیند بیآنکه گزین شده باشند، واژهها خودسرند، بیخود اند حتی.
دو روز است غبطهی آن اسمایلی بی بدیل " :) " را دارم در زبان نوشتار، که کاش می شد جایش داد در وقفهی میان گفت تا گو.
فارسیام الکن شده، دلم کوکِ واژههای نزار قبانی است، کوک کلامِ محمد حمزه، غادة السمان، علی احمد سعید، می زیادة. دلم به کلام می زیادة است.
دلم کوکِ زبان مادری است. کوکِ حلم، خائف ، فرحه ...
ذهنم اما پرگار ِ خال ِ مهرویِ بالابلند ِ زبان ِ فارسی است، سرکش و یاغی، که به هر سو می کشاندم.
زبانم، سرگردان این دایره ی استیصال.
سرگردانم،
دو روز است که سرگردانم.
دو روز است غبطهی آن اسمایلی بی بدیل " :) " را دارم در زبان نوشتار، که کاش می شد جایش داد در وقفهی میان گفت تا گو.
فارسیام الکن شده، دلم کوکِ واژههای نزار قبانی است، کوک کلامِ محمد حمزه، غادة السمان، علی احمد سعید، می زیادة. دلم به کلام می زیادة است.
دلم کوکِ زبان مادری است. کوکِ حلم، خائف ، فرحه ...
ذهنم اما پرگار ِ خال ِ مهرویِ بالابلند ِ زبان ِ فارسی است، سرکش و یاغی، که به هر سو می کشاندم.
زبانم، سرگردان این دایره ی استیصال.
سرگردانم،
دو روز است که سرگردانم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر