یک ماجرای تکراری هم این است که با عدهای میروید دارالرحمه و بعد همه یادشان میافتد به کارهایی که دوست دارند بعد از مرگ برایشان انجام دهید، که مشکی نپوشید، روی خرماها پودر نارگیل نریزید، بگذارید همسایهها آسایش داشته باشند و روضهخوان انکر الاصوات نیاورید. نقش همراهان هم ختم می شود به گاز گرفتن لب و زبان به دندان و نچ نچ که چه حرفیست آخر؟ خدا نکند و اینها.
از میان این عده اما، یک نفر مصر-تر است همیشه که مرگ حق است و شتر است و میآید و مینشیند و تا اشک همه را سرازیر نکند و صد و ده بار "خدا نکنه، خدا نیاورد، من پیش مرگ شما" را نشنود، دست بردار شمارش لیست وظایف پس از وفات نیست. و این برنامه، در هر مجلس ختمی، هر سالگرد وفاتی، به موجب هر مرگ و میری که در سریالهای جم رخ می دهد تکرار میشود.
این جور مواقع، در جواب، "باشد" را امتحان کنید. دیده شده ماجرا را تا همیشه فیصله داده و پس از "باشد" دیگر نه حرفی است از شتر و نه شتربان.
نشد، "حتمن" هم بد نیست.
از میان این عده اما، یک نفر مصر-تر است همیشه که مرگ حق است و شتر است و میآید و مینشیند و تا اشک همه را سرازیر نکند و صد و ده بار "خدا نکنه، خدا نیاورد، من پیش مرگ شما" را نشنود، دست بردار شمارش لیست وظایف پس از وفات نیست. و این برنامه، در هر مجلس ختمی، هر سالگرد وفاتی، به موجب هر مرگ و میری که در سریالهای جم رخ می دهد تکرار میشود.
این جور مواقع، در جواب، "باشد" را امتحان کنید. دیده شده ماجرا را تا همیشه فیصله داده و پس از "باشد" دیگر نه حرفی است از شتر و نه شتربان.
نشد، "حتمن" هم بد نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر