۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

بیضه در کلاه

لَوَندی یک تعامل اجتماعی است، مثل هزاران هزار تعامل دیگر. مثل خرید کردن، کار کردن، درس خواندن، یا همچون شکلهای مفهومیترش، مثل همدلی یا که همدردی.
 لوندی یک تعامل اجتماعی است. حدود و ثغور خودش را دارد، فرق دارد با رفاقت، با هم
دلی، با صمیمیت، با "خود بودن" ، در محیطهای خصوصیتر حتی، فرق دارد با ناز کردن و ناز خریدن. تعاملی است از نوع دیگر. زن به لوندیاش، توجه میستاند، محبت میخرد، دیده میشود، نوبتش در صفوف ممتد و طولانی اجتماع جلو میافتد،  در جایگاهی میایستد که برآمده از لوندی است.
 تعامل اما، کنش/ واکنش  توأمان است، نمی
شود عمل باشد بی عکسالعملش، قانون سوم نیوتن، هرگاه به جسمی نیرو وارد کنید به همان مقدار به شما نیرو وارد میکند. عکسالعمل در تعامل لوندی، میشود مرزهایی که فرو میریزند، میشود نگاههایی که حرمت نمیفهمند، میشود احترامی که از کف میرود، می شود دستانی که حریم نمیشناسند ، میشود وقاحتی که گریبان زن را می گیرد.

لوندی یک بازی اجتماعی است، با قواعد ساده، با نتیجه مشخص. داد و ستدی معلوم.  گاه نتیجه
اش پیش از وصول حقالضمهاش به دست میآید، گاه نه، بازی اما همان است ... نمیشود توقع دیگری داشت جز کنش و واکنش همیشهاش.

همین است که نمی
شود در جواب به "واکنش" ، داد به هیچ مظلمهای برد، نمیشود فریاد حقوق زنان برآورد، نمیشود  انگشت اتهام  را به سوی هیچ مردی نشانه رفت . نمیشود نقش قربانی را ایفا کرد، نمیشود از دیگران انتظار همدلی  داشت، انتظار همدردی، انتظار ترحم ...
لوندی یک بازی اجتماعی است، یک بازیِ بیمار،
 بازیگرانش به خوبی یکدیگر را مییابند، میشود نظارهگر بازی بود، میشود نظارهگریش را تاب آورد. اما حتی نظارهگر بازی "قربانی" بودن،  سرسامی است تمام و کمال ، عفونتی است که دامان همه را میگیرد ... بازی لوندی را اگر برگزیدهاید، دستکم بازیگر خوبی باشید، قربانی ِ بازی لوندی بودن، ترحم برانگیز نیست، تهوع برانگیز است ... 

خايف على فرحة قلبي

میخواند: واه من الهوی یا حبیبی آه من الهوی
من؟
جانم آتش می
گیرد ...

نه آن است که آید به زبان

یک برد* هم باید بیندازم گردنم رویش بنویسم، اینجانب میشنود، اما توان تکلم ندارد. یا حتی چیزی ننویسم، حرفی که پیش آمد اشاره کنم که حرف نمیزنم، مینویسم.  این طور شاید بشود مجال تامل یافت، زمان خرید، حروف را، کلمات را به وزنهی قلم سنجید، سکوت را امتداد بخشید حتی، آوانتاژی از جهان.
یک برد هم بخرم، شاید جهانم - کمی، ذره
ای - آرامتر گرفت.

ــــــــ
* : می شد که بنویسم تخته سیاه، منظورم اما برد بود، حدادعادل هم رییس
جمهور نشد.

راز دل بشنو

کنسرت که تمام شد، کسی باید بغلم میکرد، کسی باید تنگ میفشردم در آغوش .
همه
اش همین.

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

این فن شریف

گریه کردن "بلدی" میخواهد، من بلدش نیستم اما.
شرح ساده
ای دارد، امان میدهی به بغض تا راه باز کند تا چشمها و از چشمها سر بخورد روی گونهها و چانه در نوای هایهای . بعد همینطور هایهای کنان غصه حل میشود در شوری اشک، بار غم سبک میشود انگار. همهاش همین.
من اما این
طور بلدش نیستم، همین که بغض، نم بنشاند بر چشمها، کسی، چیزی، توی مغزم داد می زند، عربده میکشد که ضعیف نباش. اشک میشود تیغهی گدازان. گریه میشود اعترافِ به عجز، به شکستن. میبینی نم اشک سبکت که نکرد هیچ، بار سنگین عجز ِعیان را هم گذاشت بر دوشت. بعد از خشم گریهام می گیرد  هایهای. حالم میشود یک سهگاه ممتد ، از بد به بدتر در سه حرکت ناچیز. اگر این لابه شاهد هم داشته باشد که عذاب الیم .
همین است که تا جایی که بشود امان نمیدهم به بغض، راهش را گم میکنم، ماه ها، سالها حتی.
گمانم همین است که بعد روزهایی می
رسند که  میبینم حال گریه دارم و نمیدانم چرا. هر چیز کوچکی آمادهام میکند برای لبریز کردن اشک چند ساله، خشم و عجز دوباره گلویم را میگیرند و من باید دیوار بسازم سر راهشان، لابیرنت پیچیدهای تا راه گم کنند باز.
همین است که اگر می
بینید شدهام آن موجود بدقلقی که به زمین و زمان ایراد میگیرد، که جواب سربالا می دهد، که انگار نه انگار که هست، که از حالی به حال دیگر میرود و مقام نمییابد، که هر تلنگر ناچیزی به دردش میآورد، به رویم نیاورید که بلد نیستم، این گریه کردن لعنتی را بلدش نیستم ...

مامان ها که مثل گردبادند

 در آغوش که فشردمش، دلتنگی این یک ماه، جوشید و غل زد، فرو نشست و حل شد در آغوشهامان. انگار که سه ساله باشم، گیرم برای همان چند لحظه.

:)

 اسمایلی " :) " اگر نبود، لبهی تیز سکوت میان کلماتمان چهها که نکرده بود ...
لیوان
هایمان را ببریم بالا، به افتخار اسمایلی " :) " که حلال سکوت است، که کاری میکند تا چرخ دندهی کلمات نرمتر بر هم بچرخند ، که امان میدهد، مجال میخرد ...

برای اسمایلی " :) " ... 

۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

دوستـــــــی چنین صریح الالحانم آرزوست

 " بداخلاق ِ حساس ِ لوس ِ ننر ِ خر "

یک شرمین هم داشته باشید، گوشتان را اینطور بکشد.
بعضی وقت
ها واجب است.
بعد می
بینید که گره اخمها باز شد و دارید لبخند میزنید.

همین دیگر.
هرکسی باید یک شرمین داشته باشد.
شرمین خودش را.

مقام امن و ...


ابتدای شب، حالم بی­جهت نغمه­ی شکسته در ماهور بود ، یک ربع پرده پایین­تر، روی درجات ششم، پنجم، چهارم و سوم ماهور چرخ می­زدم و باز میگشتم
حال اما، نهفت­ام در آواز نوا، در درجه پنجم، ایستاده­ام بر نت شاهد 
 با همان بردباری­اش،
با همان آرامش­اش ... 

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

کنج قلندری


وبلاگ آدم را بد عادت می­کند با آن گزینه­ی "ذخیره به عنوان ­پیش­نویس"اش. وسوسه می­شوی همه چیز را پیش­نویس کنی، بعدتر بنشینی به ویرایش، خودت را بگذاری جای خواننده، جای مخاطب عام، مخاطب خاص، هی متن را بخوانی، چینش کلمات، جمله­ها را به هم بریزی. مفاهیم ساده را بپیچی در لفافه­ی ایهام و کنایه که چه حرف مهمی دارم می­زنم من!، درز فاش شدن­ها را بگیری، سوتفاهمات احتمالی را یکسره قلم بگیری، شرط احتیاط را در جای جای متن لحاظ کنی و بعدتر  پیش نویس قلع و قمع شده را ، عاجز و ناقص،  با برچسب "متن کامل" منتشر کنی. 

حالت دیگراش؟ آدم می­ماند و خیل بی­شمار پیش­نویس­های ذخیره شده، که نه به یاد دارد کی و نه چرا نوشته شده­اند و نه دیگر انگیزه­ی منتشر کرد­ن­اشان مانده، آدم می­ماند و گزینه­ی "انتخاب تمام موارد"، آدم می­ماند و گزینه ی "حذف کردن".

این­ها را نوشتم که بگویم، دارم این "بد عادتی" را ترک می­کنم، اینجا برایم یک جای امن است برای نوشتن آن چیزهایی که وسوسه پیش­نویس کردنشان آهسته آهسته آدم را از زین واژه می­اندازد، پای اسب سرکش ذهن و کلام را می­شکند. یک جای امن برای مفاهیم ساده، برای روزمرگی­ها، برای نوشتن در لحظه، برای کنار گذاشتن شرط احتیاط، برای آشتی با کلام، تمرین نوشتن حتی.
بی ترسی که زیر ردای ویرایش پنهان می­شود.

اینجا تنها یک جای امن است، یک جای امن بی­ویرایش.
اگر که بشود.

تأملات


ایستاده بودم بالای نردبام و یک دست سیم­چین، یک دست سیمِ برق، تلاشم را می­کردم تا اتصالی برق لوستر اتاق را درست کنم. سیم کهنه شده بود و سر ناسازگاری می­گذاشت و نمی­شد اتصال فاز و نولش را جدا کرد و چسباند به سر هولدر. بدنه­ی لوستر هم وسیله­ی شکنجه، لوستر فلزی را باید گذاشت در فهرست بی­خودترین اختراعات بشر. هی می­گیرد به دست و انگشت­هایت، لامصب به هیچ سرانگشتی هم رحم نمی­کند و بعد تایپ کردن برایت می­شود شکنجه مدام.
ایستاده بودم بالای نردبام و یک دست سیم­چین، یک دست سیم برق، فکر می­کردم که اگر برق بخواهد بی­توجه به فیوز خوابیده بگیردم، در خوشبینانه­ترینِ حالات یحتمل تا امشب که کسی، چیزی بخواهد، کاری داشته باشد، حرص خورده باشد که چرا تلفن را جواب نمی­دهم، در را باز نمی­کنم،  و برود یک کلیدساز بیاورد یا خودش در را از پاشنه درآورد ، همین­طور تاکسیدرمی شده می­افتم کنار اتاق و گربه­ام اگر لطف کند و تا فردا از گرسنگی، گوشی، چشمی ، انگشتی را از من نوش جان نکرد­ه باشد، تا فردا یحتمل در میان نامرتبیِ ابدیِ اتاقم پیدایم خواهند کرد. 
همین شد که گفتم بیایم پایین و اول اتاق را مرتب کنم، لباس­ها را برگردانم به کمد، پروژه­های شاگردها را بگذارم در سطل بازیافت ، زیر سیگاری­ها را خالی کنم، پاکت های خالی را بیندازم دور، خاکسترها را جارو بکشم، پنجره را هم باز بگذارم تا بوی مانده­ی سیگار برود بیرون و بعد دوباره بروم بالای نردبام. پیدا شدن صورت تاکسیدرمی شده­ام به خودیِ خود آن­قدر دردساز بود که نخواهم با انداختن بار تمیز نمودن نامرتبیِ ابدیِ اتاق و کشف سیگار، دردناکش هم بکنم. در میان آن پروسه­ی مردافکنِ کفن و دفن، بخواهی فکر کنی مرحومه پیش از تاکسیدرمی شدنش سیگار  می­کشیده، آن هم در خانه، و معلوم نیست چه غلط­های دیگری هم می کرده ... چه کاریست خوب؟
اما نمی­شد، آفتاب عصر رو به زوال داشت و بی­نور هم نمی­شد اتاق تمیز کرد. پس ماندم بالای نردبام . سیم را وصل کردم به هولدر، لامپ شکسته را از هولدر جدا کردم، هولدر را برگرداندم به آلت شکنجه و لامپ نو را چرخاندم در هولدر. از نردبام که آمدم پایین فکر کردم که اگر نیست می­شدم، چه تاکسیدرمی شده چه بر اثر سقوط از نردبام چه از کزاز فی­المثال، حسرت چیزی را که نمی­شد بخورم - آدم نیست شده حسرت دارد بخورد آخر؟ - اما چه حرف هایی بود که نگفته می­ماند، چه واژه­هایی که مکتوب نمی­شد، احتمالاتی که بی­تجربه می­ماند، آغوش­هایی که قسمت نمی شد و چه ... بگذریم، آدم روی نردبام تامل هستی­شناختی­اش می­گیرد بی­خود.

از نردبام آمدم پایین، فیوز را برگرداندم، کلید را زدم و چون فاتحی که به اولین طلوع آفتاب در شهری که فتح کرده می­نگرد، به لامپ خیره شدم. با احتمالاتی که هنوز مجال زیستن دارند.

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

آرامش دو گیتی

قرار گذاشته ام که چیزی بنویسم، هر چیز، هر چه که شد، فقط بنویسم ، آن قدر تا کلمات که افسار نمی دهند، که چموش اند و مرا از زین قلم (بخوانید کیبورد) می اندازند پایین، آرام آرام رام ِ این تکرار شوند، تا این رودیئوی فراسایشی میان ذهن و کلام پایان گیرد.
باید که بنویسم. 

تنها بنویسم.