۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

این فن شریف

گریه کردن "بلدی" میخواهد، من بلدش نیستم اما.
شرح ساده
ای دارد، امان میدهی به بغض تا راه باز کند تا چشمها و از چشمها سر بخورد روی گونهها و چانه در نوای هایهای . بعد همینطور هایهای کنان غصه حل میشود در شوری اشک، بار غم سبک میشود انگار. همهاش همین.
من اما این
طور بلدش نیستم، همین که بغض، نم بنشاند بر چشمها، کسی، چیزی، توی مغزم داد می زند، عربده میکشد که ضعیف نباش. اشک میشود تیغهی گدازان. گریه میشود اعترافِ به عجز، به شکستن. میبینی نم اشک سبکت که نکرد هیچ، بار سنگین عجز ِعیان را هم گذاشت بر دوشت. بعد از خشم گریهام می گیرد  هایهای. حالم میشود یک سهگاه ممتد ، از بد به بدتر در سه حرکت ناچیز. اگر این لابه شاهد هم داشته باشد که عذاب الیم .
همین است که تا جایی که بشود امان نمیدهم به بغض، راهش را گم میکنم، ماه ها، سالها حتی.
گمانم همین است که بعد روزهایی می
رسند که  میبینم حال گریه دارم و نمیدانم چرا. هر چیز کوچکی آمادهام میکند برای لبریز کردن اشک چند ساله، خشم و عجز دوباره گلویم را میگیرند و من باید دیوار بسازم سر راهشان، لابیرنت پیچیدهای تا راه گم کنند باز.
همین است که اگر می
بینید شدهام آن موجود بدقلقی که به زمین و زمان ایراد میگیرد، که جواب سربالا می دهد، که انگار نه انگار که هست، که از حالی به حال دیگر میرود و مقام نمییابد، که هر تلنگر ناچیزی به دردش میآورد، به رویم نیاورید که بلد نیستم، این گریه کردن لعنتی را بلدش نیستم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر