۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

تأملات


ایستاده بودم بالای نردبام و یک دست سیم­چین، یک دست سیمِ برق، تلاشم را می­کردم تا اتصالی برق لوستر اتاق را درست کنم. سیم کهنه شده بود و سر ناسازگاری می­گذاشت و نمی­شد اتصال فاز و نولش را جدا کرد و چسباند به سر هولدر. بدنه­ی لوستر هم وسیله­ی شکنجه، لوستر فلزی را باید گذاشت در فهرست بی­خودترین اختراعات بشر. هی می­گیرد به دست و انگشت­هایت، لامصب به هیچ سرانگشتی هم رحم نمی­کند و بعد تایپ کردن برایت می­شود شکنجه مدام.
ایستاده بودم بالای نردبام و یک دست سیم­چین، یک دست سیم برق، فکر می­کردم که اگر برق بخواهد بی­توجه به فیوز خوابیده بگیردم، در خوشبینانه­ترینِ حالات یحتمل تا امشب که کسی، چیزی بخواهد، کاری داشته باشد، حرص خورده باشد که چرا تلفن را جواب نمی­دهم، در را باز نمی­کنم،  و برود یک کلیدساز بیاورد یا خودش در را از پاشنه درآورد ، همین­طور تاکسیدرمی شده می­افتم کنار اتاق و گربه­ام اگر لطف کند و تا فردا از گرسنگی، گوشی، چشمی ، انگشتی را از من نوش جان نکرد­ه باشد، تا فردا یحتمل در میان نامرتبیِ ابدیِ اتاقم پیدایم خواهند کرد. 
همین شد که گفتم بیایم پایین و اول اتاق را مرتب کنم، لباس­ها را برگردانم به کمد، پروژه­های شاگردها را بگذارم در سطل بازیافت ، زیر سیگاری­ها را خالی کنم، پاکت های خالی را بیندازم دور، خاکسترها را جارو بکشم، پنجره را هم باز بگذارم تا بوی مانده­ی سیگار برود بیرون و بعد دوباره بروم بالای نردبام. پیدا شدن صورت تاکسیدرمی شده­ام به خودیِ خود آن­قدر دردساز بود که نخواهم با انداختن بار تمیز نمودن نامرتبیِ ابدیِ اتاق و کشف سیگار، دردناکش هم بکنم. در میان آن پروسه­ی مردافکنِ کفن و دفن، بخواهی فکر کنی مرحومه پیش از تاکسیدرمی شدنش سیگار  می­کشیده، آن هم در خانه، و معلوم نیست چه غلط­های دیگری هم می کرده ... چه کاریست خوب؟
اما نمی­شد، آفتاب عصر رو به زوال داشت و بی­نور هم نمی­شد اتاق تمیز کرد. پس ماندم بالای نردبام . سیم را وصل کردم به هولدر، لامپ شکسته را از هولدر جدا کردم، هولدر را برگرداندم به آلت شکنجه و لامپ نو را چرخاندم در هولدر. از نردبام که آمدم پایین فکر کردم که اگر نیست می­شدم، چه تاکسیدرمی شده چه بر اثر سقوط از نردبام چه از کزاز فی­المثال، حسرت چیزی را که نمی­شد بخورم - آدم نیست شده حسرت دارد بخورد آخر؟ - اما چه حرف هایی بود که نگفته می­ماند، چه واژه­هایی که مکتوب نمی­شد، احتمالاتی که بی­تجربه می­ماند، آغوش­هایی که قسمت نمی شد و چه ... بگذریم، آدم روی نردبام تامل هستی­شناختی­اش می­گیرد بی­خود.

از نردبام آمدم پایین، فیوز را برگرداندم، کلید را زدم و چون فاتحی که به اولین طلوع آفتاب در شهری که فتح کرده می­نگرد، به لامپ خیره شدم. با احتمالاتی که هنوز مجال زیستن دارند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر