ایستاده بودم بالای نردبام و یک دست سیمچین، یک دست سیمِ برق، تلاشم را میکردم تا اتصالی برق لوستر اتاق را درست کنم. سیم کهنه شده بود و سر ناسازگاری میگذاشت و نمیشد اتصال فاز و نولش را جدا کرد و چسباند به سر هولدر. بدنهی لوستر هم وسیلهی شکنجه، لوستر فلزی را باید گذاشت در فهرست بیخودترین اختراعات بشر. هی میگیرد به دست و انگشتهایت، لامصب به هیچ سرانگشتی هم رحم نمیکند و بعد تایپ کردن برایت میشود شکنجه مدام.
ایستاده بودم بالای نردبام و یک دست سیمچین، یک دست سیم برق، فکر میکردم که اگر برق بخواهد بیتوجه به فیوز خوابیده بگیردم، در خوشبینانهترینِ حالات یحتمل تا امشب که کسی، چیزی بخواهد، کاری داشته باشد، حرص خورده باشد که چرا تلفن را جواب نمیدهم، در را باز نمیکنم، و برود یک کلیدساز بیاورد یا خودش در را از پاشنه درآورد ، همینطور تاکسیدرمی شده میافتم کنار اتاق و گربهام اگر لطف کند و تا فردا از گرسنگی، گوشی، چشمی ، انگشتی را از من نوش جان نکرده باشد، تا فردا یحتمل در میان نامرتبیِ ابدیِ اتاقم پیدایم خواهند کرد.
همین شد که گفتم بیایم پایین و اول اتاق را مرتب کنم، لباسها را برگردانم به کمد، پروژههای شاگردها را بگذارم در سطل بازیافت ، زیر سیگاریها را خالی کنم، پاکت های خالی را بیندازم دور، خاکسترها را جارو بکشم، پنجره را هم باز بگذارم تا بوی ماندهی سیگار برود بیرون و بعد دوباره بروم بالای نردبام. پیدا شدن صورت تاکسیدرمی شدهام به خودیِ خود آنقدر دردساز بود که نخواهم با انداختن بار تمیز نمودن نامرتبیِ ابدیِ اتاق و کشف سیگار، دردناکش هم بکنم. در میان آن پروسهی مردافکنِ کفن و دفن، بخواهی فکر کنی مرحومه پیش از تاکسیدرمی شدنش سیگار میکشیده، آن هم در خانه، و معلوم نیست چه غلطهای دیگری هم می کرده ... چه کاریست خوب؟
اما نمیشد، آفتاب عصر رو به زوال داشت و بینور هم نمیشد اتاق تمیز کرد. پس ماندم بالای نردبام . سیم را وصل کردم به هولدر، لامپ شکسته را از هولدر جدا کردم، هولدر را برگرداندم به آلت شکنجه و لامپ نو را چرخاندم در هولدر. از نردبام که آمدم پایین فکر کردم که اگر نیست میشدم، چه تاکسیدرمی شده چه بر اثر سقوط از نردبام چه از کزاز فیالمثال، حسرت چیزی را که نمیشد بخورم - آدم نیست شده حسرت دارد بخورد آخر؟ - اما چه حرف هایی بود که نگفته میماند، چه واژههایی که مکتوب نمیشد، احتمالاتی که بیتجربه میماند، آغوشهایی که قسمت نمی شد و چه ... بگذریم، آدم روی نردبام تامل هستیشناختیاش میگیرد بیخود.
از نردبام آمدم پایین، فیوز را برگرداندم، کلید را زدم و چون فاتحی که به اولین طلوع آفتاب در شهری که فتح کرده مینگرد، به لامپ خیره شدم. با احتمالاتی که هنوز مجال زیستن دارند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر