| پاییــز، چالهی خرگوش است |
۱۳۹۲ مهر ۲, سهشنبه
ابر است و اعتدال هوای خزانایست - هه
مهرماهِ شیراز، کابوس هر سالهی من است، که از قضا نه ارتباطی به بوی ماه مدرسه دارد و نه ربطی به سانتیمانتالیسم ِ مستتر در ماه ِ مهر، و مهربانی توأماناش. همهاش بر گردن سرگیجهی آسمان و زمین است در کشاکش میان ِ تابستان و پاییز. روزهایِ گرم و ظل آفتاب و تَش مانده از مرداد که هلاک میسازد و بعد، ظلمات ِ زودرس و بادهایِ سرکش پاییزی و سرمایِ ناگهان که لرزه میافکند بر ستونِ تن . و تا تابستان خرقهی سوزاناش را از گردهی شهر تمام و کمال بَر کشد، و پاییز معتدل، شیراز را همان بهشت همیشه سازد، سرگیجهایست احوالاتِ من، که انگار دخترکی باشم بستهی خاک، وابستهی زمین، که جانش در جدالِ میان زمهریر زمستان و هرم تابستان، صد بار تار و پود میگسلد، و تا از نو ریسههای پریشان را بر دار مکافات هر ساله گره زند و پاییز به اعتدال درآید، باد سرکش، دایرهی جنون را بر گِردَش برج و بارویی میسازد که یا تعبیر عزلت و بغضِ مدام و قلبی است که به چنگ میفشرد، و یا دیوانگیهای نابهنگام و عصیانهای ناگهان.
همین است که عذر عاجزانه مرا بپذیرید، از افول و عروج ِ دمادم پاییزیام. از سرگشتهگی هرساله. بارانِ اعتدالِ آبان که آغاز شود، باز همان دخترِ به سامان ِ همیشهام.
این یک ماه ِ نامهربان را اما، ستار ِ نابسامانی باشید و بر من ببخشایید.
۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه
La Môme Piaf
نشسته بودم به تطابق دادن متنها که جا نمانده باشد چیزی از تحلیلها، نوای اتاق من "انعکاس شهرهای دور" بود، دورتر اما مست الحان زنی بود به آوای آن "ق"های تکرار شونده ممتدش. من آدم موسیقی فرانسه نبودهام، کماند آهنگهای مورد علاقهی فرانسویام، این بار اما انعکاس شهرهای دور گم شد در تلالو صدای ادیت پیاف. همره با صدا رفتم تا اتاق مامان برای شب نشینی هایی که کمترند این سالها، Non, Je ne regrette rien گوش دادیم و چای خوردیم تا سپیده دم، مامان که خوابید، آفتاب زده بود و صدای گنجشکهای حیاط نوای اتاق من بود، صدای پیاف. پیاف ها که همانطور می خواندند Non, Je ne regrette rien
بعله، Non, Je ne regrette rien
بعله، Non, Je ne regrette rien
حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس
در میان آن همه گفتنیها از حمید مصدق، از آبی خاکستری سیاه، من سکوت و قیافهی آدم ابله را گزین کردم.
چنین موجود بیبدیل/بینظیری شدهام/هستم.
چنین موجود بیبدیل/بینظیری شدهام/هستم.
ز اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل؟
یک ماجرای تکراری هم این است که با عدهای میروید دارالرحمه و بعد همه یادشان میافتد به کارهایی که دوست دارند بعد از مرگ برایشان انجام دهید، که مشکی نپوشید، روی خرماها پودر نارگیل نریزید، بگذارید همسایهها آسایش داشته باشند و روضهخوان انکر الاصوات نیاورید. نقش همراهان هم ختم می شود به گاز گرفتن لب و زبان به دندان و نچ نچ که چه حرفیست آخر؟ خدا نکند و اینها.
از میان این عده اما، یک نفر مصر-تر است همیشه که مرگ حق است و شتر است و میآید و مینشیند و تا اشک همه را سرازیر نکند و صد و ده بار "خدا نکنه، خدا نیاورد، من پیش مرگ شما" را نشنود، دست بردار شمارش لیست وظایف پس از وفات نیست. و این برنامه، در هر مجلس ختمی، هر سالگرد وفاتی، به موجب هر مرگ و میری که در سریالهای جم رخ می دهد تکرار میشود.
این جور مواقع، در جواب، "باشد" را امتحان کنید. دیده شده ماجرا را تا همیشه فیصله داده و پس از "باشد" دیگر نه حرفی است از شتر و نه شتربان.
نشد، "حتمن" هم بد نیست.
از میان این عده اما، یک نفر مصر-تر است همیشه که مرگ حق است و شتر است و میآید و مینشیند و تا اشک همه را سرازیر نکند و صد و ده بار "خدا نکنه، خدا نیاورد، من پیش مرگ شما" را نشنود، دست بردار شمارش لیست وظایف پس از وفات نیست. و این برنامه، در هر مجلس ختمی، هر سالگرد وفاتی، به موجب هر مرگ و میری که در سریالهای جم رخ می دهد تکرار میشود.
این جور مواقع، در جواب، "باشد" را امتحان کنید. دیده شده ماجرا را تا همیشه فیصله داده و پس از "باشد" دیگر نه حرفی است از شتر و نه شتربان.
نشد، "حتمن" هم بد نیست.
درمانده به سخن
دو روز است در فارسی الکن شدهام، واژه ها نمیچرخند بر زبانم، حرفهایم همه پراکنده، و مدام میان میپرم در صحبتها، کلمات یاغیترند و زبان است که افسار تفکر را به دست گرفته. واژهها میآیند بیآنکه گزین شده باشند، واژهها خودسرند، بیخود اند حتی.
دو روز است غبطهی آن اسمایلی بی بدیل " :) " را دارم در زبان نوشتار، که کاش می شد جایش داد در وقفهی میان گفت تا گو.
فارسیام الکن شده، دلم کوکِ واژههای نزار قبانی است، کوک کلامِ محمد حمزه، غادة السمان، علی احمد سعید، می زیادة. دلم به کلام می زیادة است.
دلم کوکِ زبان مادری است. کوکِ حلم، خائف ، فرحه ...
ذهنم اما پرگار ِ خال ِ مهرویِ بالابلند ِ زبان ِ فارسی است، سرکش و یاغی، که به هر سو می کشاندم.
زبانم، سرگردان این دایره ی استیصال.
سرگردانم،
دو روز است که سرگردانم.
دو روز است غبطهی آن اسمایلی بی بدیل " :) " را دارم در زبان نوشتار، که کاش می شد جایش داد در وقفهی میان گفت تا گو.
فارسیام الکن شده، دلم کوکِ واژههای نزار قبانی است، کوک کلامِ محمد حمزه، غادة السمان، علی احمد سعید، می زیادة. دلم به کلام می زیادة است.
دلم کوکِ زبان مادری است. کوکِ حلم، خائف ، فرحه ...
ذهنم اما پرگار ِ خال ِ مهرویِ بالابلند ِ زبان ِ فارسی است، سرکش و یاغی، که به هر سو می کشاندم.
زبانم، سرگردان این دایره ی استیصال.
سرگردانم،
دو روز است که سرگردانم.
۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سهشنبه
شاخههای باغ شادی کان قوی تازهست و تر ...
نگاه که کنی، میبینی همهاش از زخمها نوشتهای، از دردها، خستگیها، جراحات. نوشتن، دردها را آرام میکند انگار، مرحم میگذارد بر جراحات عفونی، خستگیها را مجال استراحت میدهد.
شادیها اما بسیارند. خندههای بلند، همدلیها، شادمانیهای ناگهان، شبهای آرامش، کتابها، موسیقی، همنشینیها، دیدارها و دوستیها و دوستیها.
شادیهایی که رسمالخطی ندارم برای نوشتشان.
شادیهایی که مصلوب واژهها نمیشوند.
شادیهایی به وقت تابستان
به تاریخ پاییز
پاییز و حرف آخر مهرباناش
شادیها اما بسیارند. خندههای بلند، همدلیها، شادمانیهای ناگهان، شبهای آرامش، کتابها، موسیقی، همنشینیها، دیدارها و دوستیها و دوستیها.
شادیهایی که رسمالخطی ندارم برای نوشتشان.
شادیهایی که مصلوب واژهها نمیشوند.
شادیهایی به وقت تابستان
به تاریخ پاییز
پاییز و حرف آخر مهرباناش
زخم ها
بیفایده است. گاهی هم باید پذیرفت، سقوط از برج خیال را بر آسفالت خیابانی که هر شب رهگذرانی مست ِ خمر حماقت تو بر آن شاشیده اند. گاهی هم باید پذیرفت.
اشتراک در:
پستها (Atom)