با پیراهن گلبهیاش نشسته روی کاناپهی روبروی من، بستهی نیم خوردهی چوبشور روی دسته مبل، لیوان چای در دست دست، همشهری داستان میخواند.
من، صدبار هم که مستقل شوم، صدبار هم که بساطم را جمع کنم و برم جایی برای خودم زندگی کنم، دلم برای این تصویر تنگ میشود. تصویر زنی با موهای کوتاه قرمز و چشمان سبز، نشسته روی کاناپه ی کنار پنجره که در نور و سایهی نیمهی شهریور، فرهاد گوش میکند و همشهری داستان میخواند.
تصویر مادرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر