۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

خوبی، زنی بود ...


با پیراهن گلبهی­اش نشسته روی کاناپه­ی روبروی من، بسته­ی نیم خورده­ی چوب­شور روی دسته مبل، لیوان چای در دست دست، همشهری داستان می­خواند.

من، صدبار هم که مستقل شوم، صدبار هم که بساطم را جمع کنم و برم جایی برای خودم زندگی کنم، دلم برای این تصویر تنگ می­شود. تصویر زنی با موهای کوتاه قرمز و چشمان سبز، نشسته روی کاناپه ی کنار پنجره که در نور و سایه­ی نیمه­ی شهریور، فرهاد گوش می­کند و همشهری داستان می­خواند.

تصویر مادرم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر