از یادم رفته بود. نه آنکه خودم خواسته باشم تا فراموش کنم، نه این که تلاشی کرده باشم برای فراموش کردنش. خیلی ساده از یادم رفته بود. امشب، در میانهی فیلم، ناگهان تصاویر جان گرفتند، انگار کسی عکسی را که پنهان شده میان دو عکس یک آلبوم قدیمی، بیرون بکشد. نمی دانم چند سالهام، در تصویر من ناظرم، خودم را نمیبینم، فقط ترس را میفهمم و صدایی را میشنوم که از پایین پلهها صدایم میزند.
در آن اتاق روی پشت بام، تنها و تنها آن صدایی که مرا خواند، نجاتم داد، آن تیغهی بُرَنده را از گلوی آیندهام برداشت . تنها همان صدا. صدایی که مرا خواند.
در آن اتاق روی پشت بام، تنها و تنها آن صدایی که مرا خواند، نجاتم داد، آن تیغهی بُرَنده را از گلوی آیندهام برداشت . تنها همان صدا. صدایی که مرا خواند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر