۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

دخترها فریاد نمی زنند

از یادم رفته بود. نه آن­که خودم خواسته باشم تا فراموش کنم، نه این که تلاشی کرده باشم برای فراموش کردنش. خیلی ساده از یادم رفته بود. امشب، در میانه­ی فیلم، ناگهان تصاویر جان گرفتند، انگار کسی عکسی را که پنهان شده میان دو عکس یک آلبوم قدیمی، بیرون بکشد. نمی دانم  چند ساله­ام، در تصویر من ناظرم، خودم را نمی­بینم، فقط ترس را می­فهمم و صدایی را می­شنوم که از پایین پله­ها صدایم می­زند.

در آن اتاق روی پشت بام، تنها و تنها آن صدایی که مرا خواند، نجاتم داد، آن تیغه­ی بُرَنده را از گلوی آینده­ام برداشت . تنها همان صدا. صدایی که مرا خواند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر