۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

که روزگار غیور است و ناگهان گیرد

من آدمِ تغییرات بزرگ نیستم، آدم تغییرات ناگهانی، هیچ وقت نبوده­ام، هر تغییری برایم مستلزم یک پیش درآمد طولانی است.  رهرو بودن را دوست دارم اصلن، آهستگی و پیوستگی را.  آدم سوپرایز شدن هم نیستم حتی، تعداد سوپرایزهایی که خوشحالم کرده­اند به انگشتان یک دست هم نمی­رسند. من آن آدمی نیستم که الان به او بگویید برویم سفر و بگوید برویم، یک هفته­ای وقت می­خواهم برای مقدمه سفر، برای آماده شدن. برای من  تنها مرگِ خودم و شیفته­گیست است که "ناگهان"اش خوب است. "ناگهان" آن کلمه­ایست که ضربان قلبم را می­برد بالا، عرق سرد می­نشاند بر کمرم، دستانم یخ می­زند در برابرش. آن "ناگهانی" که بخواهی درباره­اش تصمیم ضرب­الاجلی هم بگیری که دیگر کابوسی است تمام و کمال.

زندگی­ام اما افتاده بر مدارِ ناگهان، چرخ­اش دارد بر محور ضرب­الاجل می­چرخد. و من هرچه فریاد آمان،آمان هم که سردهم هیچ - اکیدن هیچ - فایده نمی­کند. این ناگهان، قبولی ارشد هم که باشد، باز همان است. ناگهانی که مضطربم می کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر