۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

سفر بی‌روشنایی مصلحت نیست

پیش از مسافرت، چه یک روزه باشد چه چند ماهه، یک طور خانه­تکانی ِ دم عید مسلکی اتاق را تمیز می کنم که اگر سفر بی­بازگشت شد، بشوم آن مرحومه­ای که انگار خودش می­دانست رفتنی است. کتاب­ها را بر می­گردانم به کتابخانه، یک لیبل می­چسبانم بالای طبقه­ی امانتی­ها، اسم صاحب امانتی­ها را هم می­نویسم روی یک کاغذ می­گذارم داخل کتاب یا کاور سی-دی یا بشقاب جامانده­ی نذری. لباس­ها را می­شویم اتو می­کنم و بر حسب کاربردشان می­چینم در کمد، روتختی­ها، رو بالشتی­ها را عوض می­کنم، یادآورهای روی آینه را می­اندازم دور، نوشته­های پراکنده­ی روی دیوار را روانه­ی سطل زباله می­کنم، تکالیف و پروژه­های شاگردها را، چک نویس­های بی­کاربرد خودم را.
 یکی-دو هفته­ای وقت می­گیرد -بی هیچ بزرگ نمایی- حجم وسایل من که معرف حضورتان هست، اتاق قد یک قربیلم هم. بعدش اما که اتاق دیگر بوی تن مرا نداشت و به جایش بوی پودر لباس­شویی پرسیل و شیشه شوی هوم­پلاس می­داد، می­شود نفسی کشید ممد حیات و مفرح ذات و بعدترش می­توانم از آن  مرحومه­هایی باشم که انگار خودشان می­دانستند که رفتنی­اند، یا حقیقتش ، آن مسافری باشم که هنگامی که باز می­گردد، می­تواند رها شود در سبکی فضای اطرافش، در چهاردیواری­ای که آماده ی بازگشت اوست، که انگار انتظارش را می­کشیده. گویی سفر حلال آن لکه­های تاریکی باشد که روزمرگی­ها به جای می­گذارند،  و حال این سبکی اتاق، آسودگی­اش، بی­نشانی­اش از حالِ آدم پیش از سفر، بشود یک آغاز خوش، بشود یک نقطه سر خط .
تمام ِ حقیقت­­اش همین است، وسوسه آغاز خوش ِ بعد از مسافرت در جهان تکانده شده­ی پیش از مسافرت    

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر