۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

 | پاییــز، چاله­ی خرگوش است |
باد پاییز محققن همه چیز را با خود خواهد برد، من جمله اعتدال مرا.
دلم اما نامه نوشتن می­خواهد

ابر است و اعتدال هوای خزان­ایست - هه



مهرماهِ شیراز، کابوس هر ساله­ی من است، که از قضا نه ارتباطی به بوی ماه مدرسه دارد و نه ربطی به سانتی­مانتالیسم ِ مستتر در ماه ِ مهر، و مهربانی توأمان­اش. همه­اش بر گردن سرگیجه­ی آسمان و زمین است در کشاکش میان ِ تابستان و پاییز. روزهایِ گرم و ظل آفتاب و تَش مانده از مرداد که هلاک می­سازد و بعد، ظلمات ِ زودرس و  بادهایِ سرکش پاییزی و سرمایِ ناگهان که لرزه می­افکند بر ستونِ تن . و تا تابستان خرقه­ی سوزان­اش را از گرده­ی شهر تمام و کمال بَر کشد، و پاییز معتدل، شیراز را همان بهشت همیشه سازد، سرگیجه­ایست احوالاتِ من، که انگار دخترکی باشم بسته­ی خاک، وابسته­ی زمین، که جانش در جدالِ میان زمهریر زمستان و هرم تابستان، صد بار تار و پود می­گسلد، و تا از نو ریسه­های پریشان را بر دار مکافات هر ساله گره زند و پاییز به اعتدال درآید، باد سرکش، دایره­ی جنون را بر گِردَش برج و بارویی می­سازد که یا تعبیر عزلت و بغضِ مدام و قلبی است که به چنگ می­فشرد، و یا دیوانگی­های نابهنگام و عصیا­ن­های ناگهان.
همین است که عذر عاجزانه مرا بپذیرید، از افول و عروج ِ دمادم پاییزی­ام. از سرگشته­گی هرساله. بارانِ اعتدالِ آبان که آغاز شود، باز همان دخترِ به سامان ِ همیشه­ام.
این یک ماه ِ نامهربان را اما، ستار ِ نابسامانی باشید و بر من ببخشایید.



۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

La Môme Piaf

نشسته بودم به تطابق دادن متن­ها که جا نمانده باشد چیزی از تحلیل­ها، نوای اتاق من "انعکاس شهرهای دور" بود، دورتر اما مست الحان زنی بود به آوای آن "ق"های تکرار شونده ممتدش. من آدم موسیقی فرانسه نبوده­ام، کم­اند آهنگ­های مورد علاقه­ی فرانسوی­ام، این بار اما انعکاس شهرهای دور گم شد در تلالو صدای ادیت پیاف. همره با صدا رفتم تا اتاق مامان برای شب نشینی هایی که کم­ترند این سال­ها،  Non, Je ne regrette rien گوش دادیم و چای خوردیم تا سپیده دم، مامان که خوابید، آفتاب زده بود و صدای گنجشک­های حیاط نوای اتاق من بود، صدای پیاف. پیاف ها  که همانطور می خواندند Non, Je ne regrette rien
بعله، Non, Je ne regrette rien

ش ی ر ا ز

نسیم نیم­شب­های شهریور
خنکای پایان تابستان

حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس

در میان آن همه گفتنی­ها از حمید مصدق، از آبی خاکستری سیاه، من سکوت و قیافه­ی آدم ابله را گزین کردم.
چنین موجود بی­بدیل/بی­نظیری شده­ام/هستم.

دَم

در بحر جان بر تخته­ی خوف و رجا

ز اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل؟

یک ماجرای تکراری هم این است که با عده­ای می­روید دارالرحمه و بعد همه یادشان می­افتد به کارهایی که دوست دارند بعد از مرگ برایشان انجام دهید، که مشکی نپوشید، روی خرماها پودر نارگیل نریزید، بگذارید همسایه­ها آسایش داشته باشند و روضه­خوان انکر الاصوات نیاورید. نقش همراهان هم ختم می شود به گاز گرفتن لب و زبان به دندان و نچ نچ که چه حرفیست آخر؟ خدا نکند و این­ها.
از میان این عده اما، یک نفر مصر-تر است همیشه که مرگ حق است و شتر است و می­آید و می­نشیند و تا اشک همه را سرازیر نکند و صد و ده بار "خدا نکنه، خدا نیاورد، من پیش مرگ شما"  را نشنود، دست بردار شمارش لیست وظایف پس از وفات نیست.  و این برنامه، در هر مجلس ختمی، هر سالگرد وفاتی،  به موجب هر مرگ و میری که در سریال­های جم رخ می دهد تکرار می­شود.
این جور مواقع، در جواب، "باشد" را امتحان کنید. دیده شده ماجرا را تا همیشه فیصله داده  و پس از "باشد" دیگر نه حرفی است از شتر و نه شتربان.
نشد، "حتمن" هم بد نیست.

درمانده به سخن

دو روز است در فارسی الکن شده­ام، واژه ها نمی­چرخند بر زبانم، حرف­هایم همه پراکنده، و مدام میان می­پرم در صحبت­ها، کلمات یاغی­ترند و زبان است که افسار تفکر را به دست گرفته. واژه­ها می­آیند بی­آنکه گزین شده باشند، واژه­ها خودسرند، بی­خود اند حتی.
دو روز است غبطه­ی آن اسمایلی بی بدیل " :) " را دارم در زبان نوشتار، که کاش می شد جایش داد در وقفه­ی میان گفت تا گو.
فارسی­ام الکن شده، دلم کوکِ واژه­های نزار قبانی است، کوک کلامِ محمد حمزه، غادة السمان، علی احمد سعید، می زیادة. دلم به کلام می زیادة است.
دلم کوکِ زبان مادری است. کوکِ حلم، خائف ، فرحه ...
ذهنم اما پرگار ِ خال ِ مهرویِ  بالابلند ِ زبان ِ فارسی است، سرکش و یاغی، که به هر سو می کشاندم.
زبانم، سرگردان این دایره ی استیصال.
سرگردانم،
دو روز است که سرگردانم.

۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

شاخه‌های باغ شادی کان قوی تازه‌ست و تر ...

نگاه که کنی، می­بینی همه­اش از زخم­ها نوشته­ای، از دردها، خستگی­ها، جراحات. نوشتن، دردها را آرام می­کند انگار، مرحم می­گذارد بر جراحات عفونی، خستگی­ها را مجال استراحت می­دهد.

شادی­ها اما بسیارند. خنده­های بلند، هم­دلی­ها، شادمانی­های ناگهان، شب­های آرامش، کتاب­ها، موسیقی، هم­نشینی­ها، دیدارها و دوستی­ها و دوستی­ها.
شادی­هایی که رسم­الخطی ندارم برای نوشتشان.
شادی­هایی که مصلوب واژه­ها نمی­شوند.
شادی­هایی به وقت تابستان
به تاریخ پاییز
پاییز و حرف آخر مهربان­اش

زخم ها


بی­فایده است. گاهی هم باید پذیرفت، سقوط از برج خیال را  بر آسفالت خیابانی  که هر شب رهگذرانی مست ِ خمر حماقت تو بر آن شاشیده اند. گاهی هم باید پذیرفت.

شهر، شهر ِ شهریور

از بیست و چهار سالگی چیزی نمی­توان گفت
جز دلتنگی­های پنهان و شادی­های عیان

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

دلم گرفته است و اینجا نه ایوانیست که درهایش را بگشایم، نه گوشواره ای از گیلاس های همزاد و حتی صدا برای ماندن.
دلم گرفته است فقط.
همین.

حال بد، حال بد، حال بد

۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

انقلاب - ولیعصر

کافه های ظهر، کافه های پیش از عصر تابستان، امین ترین جای دنیایند.  خمیده در قیلوله ی رخوتناک تنهایی

۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

از استثنائات

 و گاه،
چه­قدر این غیرمترقبه بودن­ها خوب است

دخترها فریاد نمی زنند

از یادم رفته بود. نه آن­که خودم خواسته باشم تا فراموش کنم، نه این که تلاشی کرده باشم برای فراموش کردنش. خیلی ساده از یادم رفته بود. امشب، در میانه­ی فیلم، ناگهان تصاویر جان گرفتند، انگار کسی عکسی را که پنهان شده میان دو عکس یک آلبوم قدیمی، بیرون بکشد. نمی دانم  چند ساله­ام، در تصویر من ناظرم، خودم را نمی­بینم، فقط ترس را می­فهمم و صدایی را می­شنوم که از پایین پله­ها صدایم می­زند.

در آن اتاق روی پشت بام، تنها و تنها آن صدایی که مرا خواند، نجاتم داد، آن تیغه­ی بُرَنده را از گلوی آینده­ام برداشت . تنها همان صدا. صدایی که مرا خواند.
 | سکوت |

۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

سفر بی‌روشنایی مصلحت نیست

پیش از مسافرت، چه یک روزه باشد چه چند ماهه، یک طور خانه­تکانی ِ دم عید مسلکی اتاق را تمیز می کنم که اگر سفر بی­بازگشت شد، بشوم آن مرحومه­ای که انگار خودش می­دانست رفتنی است. کتاب­ها را بر می­گردانم به کتابخانه، یک لیبل می­چسبانم بالای طبقه­ی امانتی­ها، اسم صاحب امانتی­ها را هم می­نویسم روی یک کاغذ می­گذارم داخل کتاب یا کاور سی-دی یا بشقاب جامانده­ی نذری. لباس­ها را می­شویم اتو می­کنم و بر حسب کاربردشان می­چینم در کمد، روتختی­ها، رو بالشتی­ها را عوض می­کنم، یادآورهای روی آینه را می­اندازم دور، نوشته­های پراکنده­ی روی دیوار را روانه­ی سطل زباله می­کنم، تکالیف و پروژه­های شاگردها را، چک نویس­های بی­کاربرد خودم را.
 یکی-دو هفته­ای وقت می­گیرد -بی هیچ بزرگ نمایی- حجم وسایل من که معرف حضورتان هست، اتاق قد یک قربیلم هم. بعدش اما که اتاق دیگر بوی تن مرا نداشت و به جایش بوی پودر لباس­شویی پرسیل و شیشه شوی هوم­پلاس می­داد، می­شود نفسی کشید ممد حیات و مفرح ذات و بعدترش می­توانم از آن  مرحومه­هایی باشم که انگار خودشان می­دانستند که رفتنی­اند، یا حقیقتش ، آن مسافری باشم که هنگامی که باز می­گردد، می­تواند رها شود در سبکی فضای اطرافش، در چهاردیواری­ای که آماده ی بازگشت اوست، که انگار انتظارش را می­کشیده. گویی سفر حلال آن لکه­های تاریکی باشد که روزمرگی­ها به جای می­گذارند،  و حال این سبکی اتاق، آسودگی­اش، بی­نشانی­اش از حالِ آدم پیش از سفر، بشود یک آغاز خوش، بشود یک نقطه سر خط .
تمام ِ حقیقت­­اش همین است، وسوسه آغاز خوش ِ بعد از مسافرت در جهان تکانده شده­ی پیش از مسافرت    

مرا همی بگذارند یک سخن با تو

تمام این راه را می­روم برای همین یک آهنگ. برای آن­که در روزهای پایانی تابستان، فرو روم در صندلی شماره 13 و بگذارم زیر بم آواز دیوانه­ام کند به وقتی که می­خواند:   تو دوردست امیدی و پای من خسته است    . تمام  راه را می­پروازم برای همین، برای همین یک آواز.

۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

یاوه کرده نطق طوطی وار را

"سکس هم چیزی است مثل غذا خوردن" را می­توان در هر جایی، از هرکسی شنید، لزومی هم ندارد گوینده مازلو را بشناسند یا چیزی از هرم ِ زیستی­اش بداند.  گوینده می­داند که سکس مثل هواست، اگر نباشد، دیر یا زود آدم می­میرد. پایه­ی علمی دارد. واقعیتی است است کتمان ناپذیر.
شنیدن "سکس هم چیزی است مثل غذا خوردن"  برای من اما، کافیست تا فرد گوینده را به مقصد دورترین مختصات جغرافیاییِ ممکن ترک کنم. دورترین مختصات جغرافیایی می تواند یک صندلی آن سوتر باشد در کافه­ای،جایی، یا می­تواند یک ctrl+alt+delete باشد که ذهن آدم لحاظ می­کند بر معاشرتش با گوینده.
 گوینده­ای که در مانیفست­اش، سکس را تابعی می داند از هر نوع تعامل جنسی، تفاوتی نمی­بیند میان هم­خوابه­گی، هم­آغوشی، هم­بستری، معاشقه، گاییدن. همه­یشان، تمام کلمات ممکن و موجودِ دهخدا و معین در شرح رابطه ی جنسی، اختصار می یابند در سکس و می­گنجند در پایه­ی هرم مازلو، در کنار نفس کشیدن، خوردن، نوشیدن، دفع، خواب.
معاشقه یا هم آغوشی که برابر انگاشته شود با غذا خوردن، چه حرفی باقی می ماند برای شنونده؟ و اگر غذا خوردن برایتان همچون من، آن لذتی باشد که از خرید تا پخت و پز تا هم سفره شدن است، چه باید گفت به فردی که غذا خوردن برایش تنزل یافته تا سطح سخیف­ترین شکل عمل جنسی؟
چه می ماند برایِ گفت به آدمی، که نه معاشقه را می فهمد، و هم غذا خوردن برایش صرفِ رفع گرسنگی است؟

هیچ، فقط می­شود فاصله را تا دورترین مختصات جغرافیایی ممکن، افزایش داد.
صندلی را کشید دورتر و ctrl,alt,delete را هم­زمان فشرد.




خوبی، زنی بود ...


با پیراهن گلبهی­اش نشسته روی کاناپه­ی روبروی من، بسته­ی نیم خورده­ی چوب­شور روی دسته مبل، لیوان چای در دست دست، همشهری داستان می­خواند.

من، صدبار هم که مستقل شوم، صدبار هم که بساطم را جمع کنم و برم جایی برای خودم زندگی کنم، دلم برای این تصویر تنگ می­شود. تصویر زنی با موهای کوتاه قرمز و چشمان سبز، نشسته روی کاناپه ی کنار پنجره که در نور و سایه­ی نیمه­ی شهریور، فرهاد گوش می­کند و همشهری داستان می­خواند.

تصویر مادرم.

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

بهانه های کوچک شادی

همه­اش یک پیراهن بی­آستین لَخت و رهای حریر است با رنگ­های در هم تنیده، آبی و سرخ و ارغوانی، بلند تا روی زانو، دو بُرش هفت-هشتی نامنظم که راه که بروی بر روی هم می­لغزند.
همه اش همین است، پیراهن لَخت و رهای حریری که به دو نوار ساده خودش را بند ِ شانه­ها می کند،  پیراهنی که از صبح شادی را دوانده در تنم، تنم سرخوش است از صبح در خنکایش، سبک­تر است، خوش خرامان­تر است حتی.
همه­اش همین، شادی کوچک و بی­دلیلی که روزم را روشن می­کند.

| از لحظات |


۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه

که روزگار غیور است و ناگهان گیرد

من آدمِ تغییرات بزرگ نیستم، آدم تغییرات ناگهانی، هیچ وقت نبوده­ام، هر تغییری برایم مستلزم یک پیش درآمد طولانی است.  رهرو بودن را دوست دارم اصلن، آهستگی و پیوستگی را.  آدم سوپرایز شدن هم نیستم حتی، تعداد سوپرایزهایی که خوشحالم کرده­اند به انگشتان یک دست هم نمی­رسند. من آن آدمی نیستم که الان به او بگویید برویم سفر و بگوید برویم، یک هفته­ای وقت می­خواهم برای مقدمه سفر، برای آماده شدن. برای من  تنها مرگِ خودم و شیفته­گیست است که "ناگهان"اش خوب است. "ناگهان" آن کلمه­ایست که ضربان قلبم را می­برد بالا، عرق سرد می­نشاند بر کمرم، دستانم یخ می­زند در برابرش. آن "ناگهانی" که بخواهی درباره­اش تصمیم ضرب­الاجلی هم بگیری که دیگر کابوسی است تمام و کمال.

زندگی­ام اما افتاده بر مدارِ ناگهان، چرخ­اش دارد بر محور ضرب­الاجل می­چرخد. و من هرچه فریاد آمان،آمان هم که سردهم هیچ - اکیدن هیچ - فایده نمی­کند. این ناگهان، قبولی ارشد هم که باشد، باز همان است. ناگهانی که مضطربم می کند.

۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

بیضه در کلاه

لَوَندی یک تعامل اجتماعی است، مثل هزاران هزار تعامل دیگر. مثل خرید کردن، کار کردن، درس خواندن، یا همچون شکلهای مفهومیترش، مثل همدلی یا که همدردی.
 لوندی یک تعامل اجتماعی است. حدود و ثغور خودش را دارد، فرق دارد با رفاقت، با هم
دلی، با صمیمیت، با "خود بودن" ، در محیطهای خصوصیتر حتی، فرق دارد با ناز کردن و ناز خریدن. تعاملی است از نوع دیگر. زن به لوندیاش، توجه میستاند، محبت میخرد، دیده میشود، نوبتش در صفوف ممتد و طولانی اجتماع جلو میافتد،  در جایگاهی میایستد که برآمده از لوندی است.
 تعامل اما، کنش/ واکنش  توأمان است، نمی
شود عمل باشد بی عکسالعملش، قانون سوم نیوتن، هرگاه به جسمی نیرو وارد کنید به همان مقدار به شما نیرو وارد میکند. عکسالعمل در تعامل لوندی، میشود مرزهایی که فرو میریزند، میشود نگاههایی که حرمت نمیفهمند، میشود احترامی که از کف میرود، می شود دستانی که حریم نمیشناسند ، میشود وقاحتی که گریبان زن را می گیرد.

لوندی یک بازی اجتماعی است، با قواعد ساده، با نتیجه مشخص. داد و ستدی معلوم.  گاه نتیجه
اش پیش از وصول حقالضمهاش به دست میآید، گاه نه، بازی اما همان است ... نمیشود توقع دیگری داشت جز کنش و واکنش همیشهاش.

همین است که نمی
شود در جواب به "واکنش" ، داد به هیچ مظلمهای برد، نمیشود فریاد حقوق زنان برآورد، نمیشود  انگشت اتهام  را به سوی هیچ مردی نشانه رفت . نمیشود نقش قربانی را ایفا کرد، نمیشود از دیگران انتظار همدلی  داشت، انتظار همدردی، انتظار ترحم ...
لوندی یک بازی اجتماعی است، یک بازیِ بیمار،
 بازیگرانش به خوبی یکدیگر را مییابند، میشود نظارهگر بازی بود، میشود نظارهگریش را تاب آورد. اما حتی نظارهگر بازی "قربانی" بودن،  سرسامی است تمام و کمال ، عفونتی است که دامان همه را میگیرد ... بازی لوندی را اگر برگزیدهاید، دستکم بازیگر خوبی باشید، قربانی ِ بازی لوندی بودن، ترحم برانگیز نیست، تهوع برانگیز است ... 

خايف على فرحة قلبي

میخواند: واه من الهوی یا حبیبی آه من الهوی
من؟
جانم آتش می
گیرد ...

نه آن است که آید به زبان

یک برد* هم باید بیندازم گردنم رویش بنویسم، اینجانب میشنود، اما توان تکلم ندارد. یا حتی چیزی ننویسم، حرفی که پیش آمد اشاره کنم که حرف نمیزنم، مینویسم.  این طور شاید بشود مجال تامل یافت، زمان خرید، حروف را، کلمات را به وزنهی قلم سنجید، سکوت را امتداد بخشید حتی، آوانتاژی از جهان.
یک برد هم بخرم، شاید جهانم - کمی، ذره
ای - آرامتر گرفت.

ــــــــ
* : می شد که بنویسم تخته سیاه، منظورم اما برد بود، حدادعادل هم رییس
جمهور نشد.

راز دل بشنو

کنسرت که تمام شد، کسی باید بغلم میکرد، کسی باید تنگ میفشردم در آغوش .
همه
اش همین.

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

این فن شریف

گریه کردن "بلدی" میخواهد، من بلدش نیستم اما.
شرح ساده
ای دارد، امان میدهی به بغض تا راه باز کند تا چشمها و از چشمها سر بخورد روی گونهها و چانه در نوای هایهای . بعد همینطور هایهای کنان غصه حل میشود در شوری اشک، بار غم سبک میشود انگار. همهاش همین.
من اما این
طور بلدش نیستم، همین که بغض، نم بنشاند بر چشمها، کسی، چیزی، توی مغزم داد می زند، عربده میکشد که ضعیف نباش. اشک میشود تیغهی گدازان. گریه میشود اعترافِ به عجز، به شکستن. میبینی نم اشک سبکت که نکرد هیچ، بار سنگین عجز ِعیان را هم گذاشت بر دوشت. بعد از خشم گریهام می گیرد  هایهای. حالم میشود یک سهگاه ممتد ، از بد به بدتر در سه حرکت ناچیز. اگر این لابه شاهد هم داشته باشد که عذاب الیم .
همین است که تا جایی که بشود امان نمیدهم به بغض، راهش را گم میکنم، ماه ها، سالها حتی.
گمانم همین است که بعد روزهایی می
رسند که  میبینم حال گریه دارم و نمیدانم چرا. هر چیز کوچکی آمادهام میکند برای لبریز کردن اشک چند ساله، خشم و عجز دوباره گلویم را میگیرند و من باید دیوار بسازم سر راهشان، لابیرنت پیچیدهای تا راه گم کنند باز.
همین است که اگر می
بینید شدهام آن موجود بدقلقی که به زمین و زمان ایراد میگیرد، که جواب سربالا می دهد، که انگار نه انگار که هست، که از حالی به حال دیگر میرود و مقام نمییابد، که هر تلنگر ناچیزی به دردش میآورد، به رویم نیاورید که بلد نیستم، این گریه کردن لعنتی را بلدش نیستم ...

مامان ها که مثل گردبادند

 در آغوش که فشردمش، دلتنگی این یک ماه، جوشید و غل زد، فرو نشست و حل شد در آغوشهامان. انگار که سه ساله باشم، گیرم برای همان چند لحظه.

:)

 اسمایلی " :) " اگر نبود، لبهی تیز سکوت میان کلماتمان چهها که نکرده بود ...
لیوان
هایمان را ببریم بالا، به افتخار اسمایلی " :) " که حلال سکوت است، که کاری میکند تا چرخ دندهی کلمات نرمتر بر هم بچرخند ، که امان میدهد، مجال میخرد ...

برای اسمایلی " :) " ... 

۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

دوستـــــــی چنین صریح الالحانم آرزوست

 " بداخلاق ِ حساس ِ لوس ِ ننر ِ خر "

یک شرمین هم داشته باشید، گوشتان را اینطور بکشد.
بعضی وقت
ها واجب است.
بعد می
بینید که گره اخمها باز شد و دارید لبخند میزنید.

همین دیگر.
هرکسی باید یک شرمین داشته باشد.
شرمین خودش را.

مقام امن و ...


ابتدای شب، حالم بی­جهت نغمه­ی شکسته در ماهور بود ، یک ربع پرده پایین­تر، روی درجات ششم، پنجم، چهارم و سوم ماهور چرخ می­زدم و باز میگشتم
حال اما، نهفت­ام در آواز نوا، در درجه پنجم، ایستاده­ام بر نت شاهد 
 با همان بردباری­اش،
با همان آرامش­اش ... 

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

کنج قلندری


وبلاگ آدم را بد عادت می­کند با آن گزینه­ی "ذخیره به عنوان ­پیش­نویس"اش. وسوسه می­شوی همه چیز را پیش­نویس کنی، بعدتر بنشینی به ویرایش، خودت را بگذاری جای خواننده، جای مخاطب عام، مخاطب خاص، هی متن را بخوانی، چینش کلمات، جمله­ها را به هم بریزی. مفاهیم ساده را بپیچی در لفافه­ی ایهام و کنایه که چه حرف مهمی دارم می­زنم من!، درز فاش شدن­ها را بگیری، سوتفاهمات احتمالی را یکسره قلم بگیری، شرط احتیاط را در جای جای متن لحاظ کنی و بعدتر  پیش نویس قلع و قمع شده را ، عاجز و ناقص،  با برچسب "متن کامل" منتشر کنی. 

حالت دیگراش؟ آدم می­ماند و خیل بی­شمار پیش­نویس­های ذخیره شده، که نه به یاد دارد کی و نه چرا نوشته شده­اند و نه دیگر انگیزه­ی منتشر کرد­ن­اشان مانده، آدم می­ماند و گزینه­ی "انتخاب تمام موارد"، آدم می­ماند و گزینه ی "حذف کردن".

این­ها را نوشتم که بگویم، دارم این "بد عادتی" را ترک می­کنم، اینجا برایم یک جای امن است برای نوشتن آن چیزهایی که وسوسه پیش­نویس کردنشان آهسته آهسته آدم را از زین واژه می­اندازد، پای اسب سرکش ذهن و کلام را می­شکند. یک جای امن برای مفاهیم ساده، برای روزمرگی­ها، برای نوشتن در لحظه، برای کنار گذاشتن شرط احتیاط، برای آشتی با کلام، تمرین نوشتن حتی.
بی ترسی که زیر ردای ویرایش پنهان می­شود.

اینجا تنها یک جای امن است، یک جای امن بی­ویرایش.
اگر که بشود.

تأملات


ایستاده بودم بالای نردبام و یک دست سیم­چین، یک دست سیمِ برق، تلاشم را می­کردم تا اتصالی برق لوستر اتاق را درست کنم. سیم کهنه شده بود و سر ناسازگاری می­گذاشت و نمی­شد اتصال فاز و نولش را جدا کرد و چسباند به سر هولدر. بدنه­ی لوستر هم وسیله­ی شکنجه، لوستر فلزی را باید گذاشت در فهرست بی­خودترین اختراعات بشر. هی می­گیرد به دست و انگشت­هایت، لامصب به هیچ سرانگشتی هم رحم نمی­کند و بعد تایپ کردن برایت می­شود شکنجه مدام.
ایستاده بودم بالای نردبام و یک دست سیم­چین، یک دست سیم برق، فکر می­کردم که اگر برق بخواهد بی­توجه به فیوز خوابیده بگیردم، در خوشبینانه­ترینِ حالات یحتمل تا امشب که کسی، چیزی بخواهد، کاری داشته باشد، حرص خورده باشد که چرا تلفن را جواب نمی­دهم، در را باز نمی­کنم،  و برود یک کلیدساز بیاورد یا خودش در را از پاشنه درآورد ، همین­طور تاکسیدرمی شده می­افتم کنار اتاق و گربه­ام اگر لطف کند و تا فردا از گرسنگی، گوشی، چشمی ، انگشتی را از من نوش جان نکرد­ه باشد، تا فردا یحتمل در میان نامرتبیِ ابدیِ اتاقم پیدایم خواهند کرد. 
همین شد که گفتم بیایم پایین و اول اتاق را مرتب کنم، لباس­ها را برگردانم به کمد، پروژه­های شاگردها را بگذارم در سطل بازیافت ، زیر سیگاری­ها را خالی کنم، پاکت های خالی را بیندازم دور، خاکسترها را جارو بکشم، پنجره را هم باز بگذارم تا بوی مانده­ی سیگار برود بیرون و بعد دوباره بروم بالای نردبام. پیدا شدن صورت تاکسیدرمی شده­ام به خودیِ خود آن­قدر دردساز بود که نخواهم با انداختن بار تمیز نمودن نامرتبیِ ابدیِ اتاق و کشف سیگار، دردناکش هم بکنم. در میان آن پروسه­ی مردافکنِ کفن و دفن، بخواهی فکر کنی مرحومه پیش از تاکسیدرمی شدنش سیگار  می­کشیده، آن هم در خانه، و معلوم نیست چه غلط­های دیگری هم می کرده ... چه کاریست خوب؟
اما نمی­شد، آفتاب عصر رو به زوال داشت و بی­نور هم نمی­شد اتاق تمیز کرد. پس ماندم بالای نردبام . سیم را وصل کردم به هولدر، لامپ شکسته را از هولدر جدا کردم، هولدر را برگرداندم به آلت شکنجه و لامپ نو را چرخاندم در هولدر. از نردبام که آمدم پایین فکر کردم که اگر نیست می­شدم، چه تاکسیدرمی شده چه بر اثر سقوط از نردبام چه از کزاز فی­المثال، حسرت چیزی را که نمی­شد بخورم - آدم نیست شده حسرت دارد بخورد آخر؟ - اما چه حرف هایی بود که نگفته می­ماند، چه واژه­هایی که مکتوب نمی­شد، احتمالاتی که بی­تجربه می­ماند، آغوش­هایی که قسمت نمی شد و چه ... بگذریم، آدم روی نردبام تامل هستی­شناختی­اش می­گیرد بی­خود.

از نردبام آمدم پایین، فیوز را برگرداندم، کلید را زدم و چون فاتحی که به اولین طلوع آفتاب در شهری که فتح کرده می­نگرد، به لامپ خیره شدم. با احتمالاتی که هنوز مجال زیستن دارند.

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

آرامش دو گیتی

قرار گذاشته ام که چیزی بنویسم، هر چیز، هر چه که شد، فقط بنویسم ، آن قدر تا کلمات که افسار نمی دهند، که چموش اند و مرا از زین قلم (بخوانید کیبورد) می اندازند پایین، آرام آرام رام ِ این تکرار شوند، تا این رودیئوی فراسایشی میان ذهن و کلام پایان گیرد.
باید که بنویسم. 

تنها بنویسم.