| پاییــز، چالهی خرگوش است |
۱۳۹۲ مهر ۲, سهشنبه
ابر است و اعتدال هوای خزانایست - هه
مهرماهِ شیراز، کابوس هر سالهی من است، که از قضا نه ارتباطی به بوی ماه مدرسه دارد و نه ربطی به سانتیمانتالیسم ِ مستتر در ماه ِ مهر، و مهربانی توأماناش. همهاش بر گردن سرگیجهی آسمان و زمین است در کشاکش میان ِ تابستان و پاییز. روزهایِ گرم و ظل آفتاب و تَش مانده از مرداد که هلاک میسازد و بعد، ظلمات ِ زودرس و بادهایِ سرکش پاییزی و سرمایِ ناگهان که لرزه میافکند بر ستونِ تن . و تا تابستان خرقهی سوزاناش را از گردهی شهر تمام و کمال بَر کشد، و پاییز معتدل، شیراز را همان بهشت همیشه سازد، سرگیجهایست احوالاتِ من، که انگار دخترکی باشم بستهی خاک، وابستهی زمین، که جانش در جدالِ میان زمهریر زمستان و هرم تابستان، صد بار تار و پود میگسلد، و تا از نو ریسههای پریشان را بر دار مکافات هر ساله گره زند و پاییز به اعتدال درآید، باد سرکش، دایرهی جنون را بر گِردَش برج و بارویی میسازد که یا تعبیر عزلت و بغضِ مدام و قلبی است که به چنگ میفشرد، و یا دیوانگیهای نابهنگام و عصیانهای ناگهان.
همین است که عذر عاجزانه مرا بپذیرید، از افول و عروج ِ دمادم پاییزیام. از سرگشتهگی هرساله. بارانِ اعتدالِ آبان که آغاز شود، باز همان دخترِ به سامان ِ همیشهام.
این یک ماه ِ نامهربان را اما، ستار ِ نابسامانی باشید و بر من ببخشایید.
۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه
La Môme Piaf
نشسته بودم به تطابق دادن متنها که جا نمانده باشد چیزی از تحلیلها، نوای اتاق من "انعکاس شهرهای دور" بود، دورتر اما مست الحان زنی بود به آوای آن "ق"های تکرار شونده ممتدش. من آدم موسیقی فرانسه نبودهام، کماند آهنگهای مورد علاقهی فرانسویام، این بار اما انعکاس شهرهای دور گم شد در تلالو صدای ادیت پیاف. همره با صدا رفتم تا اتاق مامان برای شب نشینی هایی که کمترند این سالها، Non, Je ne regrette rien گوش دادیم و چای خوردیم تا سپیده دم، مامان که خوابید، آفتاب زده بود و صدای گنجشکهای حیاط نوای اتاق من بود، صدای پیاف. پیاف ها که همانطور می خواندند Non, Je ne regrette rien
بعله، Non, Je ne regrette rien
بعله، Non, Je ne regrette rien
حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس
در میان آن همه گفتنیها از حمید مصدق، از آبی خاکستری سیاه، من سکوت و قیافهی آدم ابله را گزین کردم.
چنین موجود بیبدیل/بینظیری شدهام/هستم.
چنین موجود بیبدیل/بینظیری شدهام/هستم.
ز اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل؟
یک ماجرای تکراری هم این است که با عدهای میروید دارالرحمه و بعد همه یادشان میافتد به کارهایی که دوست دارند بعد از مرگ برایشان انجام دهید، که مشکی نپوشید، روی خرماها پودر نارگیل نریزید، بگذارید همسایهها آسایش داشته باشند و روضهخوان انکر الاصوات نیاورید. نقش همراهان هم ختم می شود به گاز گرفتن لب و زبان به دندان و نچ نچ که چه حرفیست آخر؟ خدا نکند و اینها.
از میان این عده اما، یک نفر مصر-تر است همیشه که مرگ حق است و شتر است و میآید و مینشیند و تا اشک همه را سرازیر نکند و صد و ده بار "خدا نکنه، خدا نیاورد، من پیش مرگ شما" را نشنود، دست بردار شمارش لیست وظایف پس از وفات نیست. و این برنامه، در هر مجلس ختمی، هر سالگرد وفاتی، به موجب هر مرگ و میری که در سریالهای جم رخ می دهد تکرار میشود.
این جور مواقع، در جواب، "باشد" را امتحان کنید. دیده شده ماجرا را تا همیشه فیصله داده و پس از "باشد" دیگر نه حرفی است از شتر و نه شتربان.
نشد، "حتمن" هم بد نیست.
از میان این عده اما، یک نفر مصر-تر است همیشه که مرگ حق است و شتر است و میآید و مینشیند و تا اشک همه را سرازیر نکند و صد و ده بار "خدا نکنه، خدا نیاورد، من پیش مرگ شما" را نشنود، دست بردار شمارش لیست وظایف پس از وفات نیست. و این برنامه، در هر مجلس ختمی، هر سالگرد وفاتی، به موجب هر مرگ و میری که در سریالهای جم رخ می دهد تکرار میشود.
این جور مواقع، در جواب، "باشد" را امتحان کنید. دیده شده ماجرا را تا همیشه فیصله داده و پس از "باشد" دیگر نه حرفی است از شتر و نه شتربان.
نشد، "حتمن" هم بد نیست.
درمانده به سخن
دو روز است در فارسی الکن شدهام، واژه ها نمیچرخند بر زبانم، حرفهایم همه پراکنده، و مدام میان میپرم در صحبتها، کلمات یاغیترند و زبان است که افسار تفکر را به دست گرفته. واژهها میآیند بیآنکه گزین شده باشند، واژهها خودسرند، بیخود اند حتی.
دو روز است غبطهی آن اسمایلی بی بدیل " :) " را دارم در زبان نوشتار، که کاش می شد جایش داد در وقفهی میان گفت تا گو.
فارسیام الکن شده، دلم کوکِ واژههای نزار قبانی است، کوک کلامِ محمد حمزه، غادة السمان، علی احمد سعید، می زیادة. دلم به کلام می زیادة است.
دلم کوکِ زبان مادری است. کوکِ حلم، خائف ، فرحه ...
ذهنم اما پرگار ِ خال ِ مهرویِ بالابلند ِ زبان ِ فارسی است، سرکش و یاغی، که به هر سو می کشاندم.
زبانم، سرگردان این دایره ی استیصال.
سرگردانم،
دو روز است که سرگردانم.
دو روز است غبطهی آن اسمایلی بی بدیل " :) " را دارم در زبان نوشتار، که کاش می شد جایش داد در وقفهی میان گفت تا گو.
فارسیام الکن شده، دلم کوکِ واژههای نزار قبانی است، کوک کلامِ محمد حمزه، غادة السمان، علی احمد سعید، می زیادة. دلم به کلام می زیادة است.
دلم کوکِ زبان مادری است. کوکِ حلم، خائف ، فرحه ...
ذهنم اما پرگار ِ خال ِ مهرویِ بالابلند ِ زبان ِ فارسی است، سرکش و یاغی، که به هر سو می کشاندم.
زبانم، سرگردان این دایره ی استیصال.
سرگردانم،
دو روز است که سرگردانم.
۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۲۶, سهشنبه
شاخههای باغ شادی کان قوی تازهست و تر ...
نگاه که کنی، میبینی همهاش از زخمها نوشتهای، از دردها، خستگیها، جراحات. نوشتن، دردها را آرام میکند انگار، مرحم میگذارد بر جراحات عفونی، خستگیها را مجال استراحت میدهد.
شادیها اما بسیارند. خندههای بلند، همدلیها، شادمانیهای ناگهان، شبهای آرامش، کتابها، موسیقی، همنشینیها، دیدارها و دوستیها و دوستیها.
شادیهایی که رسمالخطی ندارم برای نوشتشان.
شادیهایی که مصلوب واژهها نمیشوند.
شادیهایی به وقت تابستان
به تاریخ پاییز
پاییز و حرف آخر مهرباناش
شادیها اما بسیارند. خندههای بلند، همدلیها، شادمانیهای ناگهان، شبهای آرامش، کتابها، موسیقی، همنشینیها، دیدارها و دوستیها و دوستیها.
شادیهایی که رسمالخطی ندارم برای نوشتشان.
شادیهایی که مصلوب واژهها نمیشوند.
شادیهایی به وقت تابستان
به تاریخ پاییز
پاییز و حرف آخر مهرباناش
زخم ها
بیفایده است. گاهی هم باید پذیرفت، سقوط از برج خیال را بر آسفالت خیابانی که هر شب رهگذرانی مست ِ خمر حماقت تو بر آن شاشیده اند. گاهی هم باید پذیرفت.
۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه
انقلاب - ولیعصر
کافه های ظهر، کافه های پیش از عصر تابستان، امین ترین جای دنیایند. خمیده در قیلوله ی رخوتناک تنهایی
۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه
۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه
دخترها فریاد نمی زنند
از یادم رفته بود. نه آنکه خودم خواسته باشم تا فراموش کنم، نه این که تلاشی کرده باشم برای فراموش کردنش. خیلی ساده از یادم رفته بود. امشب، در میانهی فیلم، ناگهان تصاویر جان گرفتند، انگار کسی عکسی را که پنهان شده میان دو عکس یک آلبوم قدیمی، بیرون بکشد. نمی دانم چند سالهام، در تصویر من ناظرم، خودم را نمیبینم، فقط ترس را میفهمم و صدایی را میشنوم که از پایین پلهها صدایم میزند.
در آن اتاق روی پشت بام، تنها و تنها آن صدایی که مرا خواند، نجاتم داد، آن تیغهی بُرَنده را از گلوی آیندهام برداشت . تنها همان صدا. صدایی که مرا خواند.
در آن اتاق روی پشت بام، تنها و تنها آن صدایی که مرا خواند، نجاتم داد، آن تیغهی بُرَنده را از گلوی آیندهام برداشت . تنها همان صدا. صدایی که مرا خواند.
۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه
سفر بیروشنایی مصلحت نیست
پیش از مسافرت، چه یک روزه باشد چه چند ماهه، یک طور خانهتکانی ِ دم عید مسلکی اتاق را تمیز می کنم که اگر سفر بیبازگشت شد، بشوم آن مرحومهای که انگار خودش میدانست رفتنی است. کتابها را بر میگردانم به کتابخانه، یک لیبل میچسبانم بالای طبقهی امانتیها، اسم صاحب امانتیها را هم مینویسم روی یک کاغذ میگذارم داخل کتاب یا کاور سی-دی یا بشقاب جاماندهی نذری. لباسها را میشویم اتو میکنم و بر حسب کاربردشان میچینم در کمد، روتختیها، رو بالشتیها را عوض میکنم، یادآورهای روی آینه را میاندازم دور، نوشتههای پراکندهی روی دیوار را روانهی سطل زباله میکنم، تکالیف و پروژههای شاگردها را، چک نویسهای بیکاربرد خودم را.
یکی-دو هفتهای وقت میگیرد -بی هیچ بزرگ نمایی- حجم وسایل من که معرف حضورتان هست، اتاق قد یک قربیلم هم. بعدش اما که اتاق دیگر بوی تن مرا نداشت و به جایش بوی پودر لباسشویی پرسیل و شیشه شوی هومپلاس میداد، میشود نفسی کشید ممد حیات و مفرح ذات و بعدترش میتوانم از آن مرحومههایی باشم که انگار خودشان میدانستند که رفتنیاند، یا حقیقتش ، آن مسافری باشم که هنگامی که باز میگردد، میتواند رها شود در سبکی فضای اطرافش، در چهاردیواریای که آماده ی بازگشت اوست، که انگار انتظارش را میکشیده. گویی سفر حلال آن لکههای تاریکی باشد که روزمرگیها به جای میگذارند، و حال این سبکی اتاق، آسودگیاش، بینشانیاش از حالِ آدم پیش از سفر، بشود یک آغاز خوش، بشود یک نقطه سر خط .
تمام ِ حقیقتاش همین است، وسوسه آغاز خوش ِ بعد از مسافرت در جهان تکانده شدهی پیش از مسافرت
یکی-دو هفتهای وقت میگیرد -بی هیچ بزرگ نمایی- حجم وسایل من که معرف حضورتان هست، اتاق قد یک قربیلم هم. بعدش اما که اتاق دیگر بوی تن مرا نداشت و به جایش بوی پودر لباسشویی پرسیل و شیشه شوی هومپلاس میداد، میشود نفسی کشید ممد حیات و مفرح ذات و بعدترش میتوانم از آن مرحومههایی باشم که انگار خودشان میدانستند که رفتنیاند، یا حقیقتش ، آن مسافری باشم که هنگامی که باز میگردد، میتواند رها شود در سبکی فضای اطرافش، در چهاردیواریای که آماده ی بازگشت اوست، که انگار انتظارش را میکشیده. گویی سفر حلال آن لکههای تاریکی باشد که روزمرگیها به جای میگذارند، و حال این سبکی اتاق، آسودگیاش، بینشانیاش از حالِ آدم پیش از سفر، بشود یک آغاز خوش، بشود یک نقطه سر خط .
تمام ِ حقیقتاش همین است، وسوسه آغاز خوش ِ بعد از مسافرت در جهان تکانده شدهی پیش از مسافرت
مرا همی بگذارند یک سخن با تو
تمام این راه را میروم برای همین یک آهنگ. برای آنکه در روزهای پایانی تابستان، فرو روم در صندلی شماره 13 و بگذارم زیر بم آواز دیوانهام کند به وقتی که میخواند: تو دوردست امیدی و پای من خسته است . تمام راه را میپروازم برای همین، برای همین یک آواز.
۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه
یاوه کرده نطق طوطی وار را
"سکس هم چیزی است مثل غذا خوردن" را میتوان در هر جایی، از هرکسی شنید، لزومی هم ندارد گوینده مازلو را بشناسند یا چیزی از هرم ِ زیستیاش بداند. گوینده میداند که سکس مثل هواست، اگر نباشد، دیر یا زود آدم میمیرد. پایهی علمی دارد. واقعیتی است است کتمان ناپذیر.
شنیدن "سکس هم چیزی است مثل غذا خوردن" برای من اما، کافیست تا فرد گوینده را به مقصد دورترین مختصات جغرافیاییِ ممکن ترک کنم. دورترین مختصات جغرافیایی می تواند یک صندلی آن سوتر باشد در کافهای،جایی، یا میتواند یک ctrl+alt+delete باشد که ذهن آدم لحاظ میکند بر معاشرتش با گوینده.
گویندهای که در مانیفستاش، سکس را تابعی می داند از هر نوع تعامل جنسی، تفاوتی نمیبیند میان همخوابهگی، همآغوشی، همبستری، معاشقه، گاییدن. همهیشان، تمام کلمات ممکن و موجودِ دهخدا و معین در شرح رابطه ی جنسی، اختصار می یابند در سکس و میگنجند در پایهی هرم مازلو، در کنار نفس کشیدن، خوردن، نوشیدن، دفع، خواب.
معاشقه یا هم آغوشی که برابر انگاشته شود با غذا خوردن، چه حرفی باقی می ماند برای شنونده؟ و اگر غذا خوردن برایتان همچون من، آن لذتی باشد که از خرید تا پخت و پز تا هم سفره شدن است، چه باید گفت به فردی که غذا خوردن برایش تنزل یافته تا سطح سخیفترین شکل عمل جنسی؟
چه می ماند برایِ گفت به آدمی، که نه معاشقه را می فهمد، و هم غذا خوردن برایش صرفِ رفع گرسنگی است؟
هیچ، فقط میشود فاصله را تا دورترین مختصات جغرافیایی ممکن، افزایش داد.
صندلی را کشید دورتر و ctrl,alt,delete را همزمان فشرد.
شنیدن "سکس هم چیزی است مثل غذا خوردن" برای من اما، کافیست تا فرد گوینده را به مقصد دورترین مختصات جغرافیاییِ ممکن ترک کنم. دورترین مختصات جغرافیایی می تواند یک صندلی آن سوتر باشد در کافهای،جایی، یا میتواند یک ctrl+alt+delete باشد که ذهن آدم لحاظ میکند بر معاشرتش با گوینده.
گویندهای که در مانیفستاش، سکس را تابعی می داند از هر نوع تعامل جنسی، تفاوتی نمیبیند میان همخوابهگی، همآغوشی، همبستری، معاشقه، گاییدن. همهیشان، تمام کلمات ممکن و موجودِ دهخدا و معین در شرح رابطه ی جنسی، اختصار می یابند در سکس و میگنجند در پایهی هرم مازلو، در کنار نفس کشیدن، خوردن، نوشیدن، دفع، خواب.
معاشقه یا هم آغوشی که برابر انگاشته شود با غذا خوردن، چه حرفی باقی می ماند برای شنونده؟ و اگر غذا خوردن برایتان همچون من، آن لذتی باشد که از خرید تا پخت و پز تا هم سفره شدن است، چه باید گفت به فردی که غذا خوردن برایش تنزل یافته تا سطح سخیفترین شکل عمل جنسی؟
چه می ماند برایِ گفت به آدمی، که نه معاشقه را می فهمد، و هم غذا خوردن برایش صرفِ رفع گرسنگی است؟
هیچ، فقط میشود فاصله را تا دورترین مختصات جغرافیایی ممکن، افزایش داد.
صندلی را کشید دورتر و ctrl,alt,delete را همزمان فشرد.
خوبی، زنی بود ...
با پیراهن گلبهیاش نشسته روی کاناپهی روبروی من، بستهی نیم خوردهی چوبشور روی دسته مبل، لیوان چای در دست دست، همشهری داستان میخواند.
من، صدبار هم که مستقل شوم، صدبار هم که بساطم را جمع کنم و برم جایی برای خودم زندگی کنم، دلم برای این تصویر تنگ میشود. تصویر زنی با موهای کوتاه قرمز و چشمان سبز، نشسته روی کاناپه ی کنار پنجره که در نور و سایهی نیمهی شهریور، فرهاد گوش میکند و همشهری داستان میخواند.
تصویر مادرم.
۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سهشنبه
بهانه های کوچک شادی
همهاش یک پیراهن بیآستین لَخت و رهای حریر است با رنگهای در هم تنیده، آبی و سرخ و ارغوانی، بلند تا روی زانو، دو بُرش هفت-هشتی نامنظم که راه که بروی بر روی هم میلغزند.
همه اش همین است، پیراهن لَخت و رهای حریری که به دو نوار ساده خودش را بند ِ شانهها می کند، پیراهنی که از صبح شادی را دوانده در تنم، تنم سرخوش است از صبح در خنکایش، سبکتر است، خوش خرامانتر است حتی.
همهاش همین، شادی کوچک و بیدلیلی که روزم را روشن میکند.
همه اش همین است، پیراهن لَخت و رهای حریری که به دو نوار ساده خودش را بند ِ شانهها می کند، پیراهنی که از صبح شادی را دوانده در تنم، تنم سرخوش است از صبح در خنکایش، سبکتر است، خوش خرامانتر است حتی.
همهاش همین، شادی کوچک و بیدلیلی که روزم را روشن میکند.
۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه
که روزگار غیور است و ناگهان گیرد
من آدمِ تغییرات بزرگ نیستم، آدم تغییرات ناگهانی، هیچ وقت نبودهام، هر تغییری برایم مستلزم یک پیش درآمد طولانی است. رهرو بودن را دوست دارم اصلن، آهستگی و پیوستگی را. آدم سوپرایز شدن هم نیستم حتی، تعداد سوپرایزهایی که خوشحالم کردهاند به انگشتان یک دست هم نمیرسند. من آن آدمی نیستم که الان به او بگویید برویم سفر و بگوید برویم، یک هفتهای وقت میخواهم برای مقدمه سفر، برای آماده شدن. برای من تنها مرگِ خودم و شیفتهگیست است که "ناگهان"اش خوب است. "ناگهان" آن کلمهایست که ضربان قلبم را میبرد بالا، عرق سرد مینشاند بر کمرم، دستانم یخ میزند در برابرش. آن "ناگهانی" که بخواهی دربارهاش تصمیم ضربالاجلی هم بگیری که دیگر کابوسی است تمام و کمال.
زندگیام اما افتاده بر مدارِ ناگهان، چرخاش دارد بر محور ضربالاجل میچرخد. و من هرچه فریاد آمان،آمان هم که سردهم هیچ - اکیدن هیچ - فایده نمیکند. این ناگهان، قبولی ارشد هم که باشد، باز همان است. ناگهانی که مضطربم می کند.
زندگیام اما افتاده بر مدارِ ناگهان، چرخاش دارد بر محور ضربالاجل میچرخد. و من هرچه فریاد آمان،آمان هم که سردهم هیچ - اکیدن هیچ - فایده نمیکند. این ناگهان، قبولی ارشد هم که باشد، باز همان است. ناگهانی که مضطربم می کند.
۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه
بیضه در کلاه
لَوَندی یک تعامل اجتماعی است، مثل هزاران هزار تعامل دیگر. مثل خرید کردن، کار کردن، درس خواندن، یا همچون شکلهای مفهومیترش، مثل همدلی یا که همدردی.
لوندی یک تعامل اجتماعی است. حدود و ثغور خودش را دارد، فرق دارد با رفاقت، با همدلی، با صمیمیت، با "خود بودن" ، در محیطهای خصوصیتر حتی، فرق دارد با ناز کردن و ناز خریدن. تعاملی است از نوع دیگر. زن به لوندیاش، توجه میستاند، محبت میخرد، دیده میشود، نوبتش در صفوف ممتد و طولانی اجتماع جلو میافتد، در جایگاهی میایستد که برآمده از لوندی است.
تعامل اما، کنش/ واکنش توأمان است، نمیشود عمل باشد بی عکسالعملش، قانون سوم نیوتن، هرگاه به جسمی نیرو وارد کنید به همان مقدار به شما نیرو وارد میکند. عکسالعمل در تعامل لوندی، میشود مرزهایی که فرو میریزند، میشود نگاههایی که حرمت نمیفهمند، میشود احترامی که از کف میرود، می شود دستانی که حریم نمیشناسند ، میشود وقاحتی که گریبان زن را می گیرد.
لوندی یک بازی اجتماعی است، با قواعد ساده، با نتیجه مشخص. داد و ستدی معلوم. گاه نتیجهاش پیش از وصول حقالضمهاش به دست میآید، گاه نه، بازی اما همان است ... نمیشود توقع دیگری داشت جز کنش و واکنش همیشهاش.
همین است که نمیشود در جواب به "واکنش" ، داد به هیچ مظلمهای برد، نمیشود فریاد حقوق زنان برآورد، نمیشود انگشت اتهام را به سوی هیچ مردی نشانه رفت . نمیشود نقش قربانی را ایفا کرد، نمیشود از دیگران انتظار همدلی داشت، انتظار همدردی، انتظار ترحم ...
لوندی یک بازی اجتماعی است، یک بازیِ بیمار، بازیگرانش به خوبی یکدیگر را مییابند، میشود نظارهگر بازی بود، میشود نظارهگریش را تاب آورد. اما حتی نظارهگر بازی "قربانی" بودن، سرسامی است تمام و کمال ، عفونتی است که دامان همه را میگیرد ... بازی لوندی را اگر برگزیدهاید، دستکم بازیگر خوبی باشید، قربانی ِ بازی لوندی بودن، ترحم برانگیز نیست، تهوع برانگیز است ...
لوندی یک تعامل اجتماعی است. حدود و ثغور خودش را دارد، فرق دارد با رفاقت، با همدلی، با صمیمیت، با "خود بودن" ، در محیطهای خصوصیتر حتی، فرق دارد با ناز کردن و ناز خریدن. تعاملی است از نوع دیگر. زن به لوندیاش، توجه میستاند، محبت میخرد، دیده میشود، نوبتش در صفوف ممتد و طولانی اجتماع جلو میافتد، در جایگاهی میایستد که برآمده از لوندی است.
تعامل اما، کنش/ واکنش توأمان است، نمیشود عمل باشد بی عکسالعملش، قانون سوم نیوتن، هرگاه به جسمی نیرو وارد کنید به همان مقدار به شما نیرو وارد میکند. عکسالعمل در تعامل لوندی، میشود مرزهایی که فرو میریزند، میشود نگاههایی که حرمت نمیفهمند، میشود احترامی که از کف میرود، می شود دستانی که حریم نمیشناسند ، میشود وقاحتی که گریبان زن را می گیرد.
لوندی یک بازی اجتماعی است، با قواعد ساده، با نتیجه مشخص. داد و ستدی معلوم. گاه نتیجهاش پیش از وصول حقالضمهاش به دست میآید، گاه نه، بازی اما همان است ... نمیشود توقع دیگری داشت جز کنش و واکنش همیشهاش.
همین است که نمیشود در جواب به "واکنش" ، داد به هیچ مظلمهای برد، نمیشود فریاد حقوق زنان برآورد، نمیشود انگشت اتهام را به سوی هیچ مردی نشانه رفت . نمیشود نقش قربانی را ایفا کرد، نمیشود از دیگران انتظار همدلی داشت، انتظار همدردی، انتظار ترحم ...
لوندی یک بازی اجتماعی است، یک بازیِ بیمار، بازیگرانش به خوبی یکدیگر را مییابند، میشود نظارهگر بازی بود، میشود نظارهگریش را تاب آورد. اما حتی نظارهگر بازی "قربانی" بودن، سرسامی است تمام و کمال ، عفونتی است که دامان همه را میگیرد ... بازی لوندی را اگر برگزیدهاید، دستکم بازیگر خوبی باشید، قربانی ِ بازی لوندی بودن، ترحم برانگیز نیست، تهوع برانگیز است ...
نه آن است که آید به زبان
یک برد* هم باید بیندازم گردنم رویش بنویسم، اینجانب میشنود، اما توان تکلم ندارد. یا حتی چیزی ننویسم، حرفی که پیش آمد اشاره کنم که حرف نمیزنم، مینویسم. این طور شاید بشود مجال تامل یافت، زمان خرید، حروف را، کلمات را به وزنهی قلم سنجید، سکوت را امتداد بخشید حتی، آوانتاژی از جهان.
یک برد هم بخرم، شاید جهانم - کمی، ذرهای - آرامتر گرفت.
ــــــــ
* : می شد که بنویسم تخته سیاه، منظورم اما برد بود، حدادعادل هم رییسجمهور نشد.
یک برد هم بخرم، شاید جهانم - کمی، ذرهای - آرامتر گرفت.
ــــــــ
* : می شد که بنویسم تخته سیاه، منظورم اما برد بود، حدادعادل هم رییسجمهور نشد.
۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه
این فن شریف
گریه کردن "بلدی" میخواهد، من بلدش نیستم اما.
شرح سادهای دارد، امان میدهی به بغض تا راه باز کند تا چشمها و از چشمها سر بخورد روی گونهها و چانه در نوای هایهای . بعد همینطور هایهای کنان غصه حل میشود در شوری اشک، بار غم سبک میشود انگار. همهاش همین.
من اما اینطور بلدش نیستم، همین که بغض، نم بنشاند بر چشمها، کسی، چیزی، توی مغزم داد می زند، عربده میکشد که ضعیف نباش. اشک میشود تیغهی گدازان. گریه میشود اعترافِ به عجز، به شکستن. میبینی نم اشک سبکت که نکرد هیچ، بار سنگین عجز ِعیان را هم گذاشت بر دوشت. بعد از خشم گریهام می گیرد هایهای. حالم میشود یک سهگاه ممتد ، از بد به بدتر در سه حرکت ناچیز. اگر این لابه شاهد هم داشته باشد که عذاب الیم .
همین است که تا جایی که بشود امان نمیدهم به بغض، راهش را گم میکنم، ماه ها، سالها حتی.
گمانم همین است که بعد روزهایی میرسند که میبینم حال گریه دارم و نمیدانم چرا. هر چیز کوچکی آمادهام میکند برای لبریز کردن اشک چند ساله، خشم و عجز دوباره گلویم را میگیرند و من باید دیوار بسازم سر راهشان، لابیرنت پیچیدهای تا راه گم کنند باز.
همین است که اگر میبینید شدهام آن موجود بدقلقی که به زمین و زمان ایراد میگیرد، که جواب سربالا می دهد، که انگار نه انگار که هست، که از حالی به حال دیگر میرود و مقام نمییابد، که هر تلنگر ناچیزی به دردش میآورد، به رویم نیاورید که بلد نیستم، این گریه کردن لعنتی را بلدش نیستم ...
شرح سادهای دارد، امان میدهی به بغض تا راه باز کند تا چشمها و از چشمها سر بخورد روی گونهها و چانه در نوای هایهای . بعد همینطور هایهای کنان غصه حل میشود در شوری اشک، بار غم سبک میشود انگار. همهاش همین.
من اما اینطور بلدش نیستم، همین که بغض، نم بنشاند بر چشمها، کسی، چیزی، توی مغزم داد می زند، عربده میکشد که ضعیف نباش. اشک میشود تیغهی گدازان. گریه میشود اعترافِ به عجز، به شکستن. میبینی نم اشک سبکت که نکرد هیچ، بار سنگین عجز ِعیان را هم گذاشت بر دوشت. بعد از خشم گریهام می گیرد هایهای. حالم میشود یک سهگاه ممتد ، از بد به بدتر در سه حرکت ناچیز. اگر این لابه شاهد هم داشته باشد که عذاب الیم .
همین است که تا جایی که بشود امان نمیدهم به بغض، راهش را گم میکنم، ماه ها، سالها حتی.
گمانم همین است که بعد روزهایی میرسند که میبینم حال گریه دارم و نمیدانم چرا. هر چیز کوچکی آمادهام میکند برای لبریز کردن اشک چند ساله، خشم و عجز دوباره گلویم را میگیرند و من باید دیوار بسازم سر راهشان، لابیرنت پیچیدهای تا راه گم کنند باز.
همین است که اگر میبینید شدهام آن موجود بدقلقی که به زمین و زمان ایراد میگیرد، که جواب سربالا می دهد، که انگار نه انگار که هست، که از حالی به حال دیگر میرود و مقام نمییابد، که هر تلنگر ناچیزی به دردش میآورد، به رویم نیاورید که بلد نیستم، این گریه کردن لعنتی را بلدش نیستم ...
مامان ها که مثل گردبادند
در آغوش که فشردمش، دلتنگی این یک ماه، جوشید و غل زد، فرو نشست و حل شد در آغوشهامان. انگار که سه ساله باشم، گیرم برای همان چند لحظه.
:)
اسمایلی " :) " اگر نبود، لبهی تیز سکوت میان کلماتمان چهها که نکرده بود ...
لیوانهایمان را ببریم بالا، به افتخار اسمایلی " :) " که حلال سکوت است، که کاری میکند تا چرخ دندهی کلمات نرمتر بر هم بچرخند ، که امان میدهد، مجال میخرد ...
برای اسمایلی " :) " ...
لیوانهایمان را ببریم بالا، به افتخار اسمایلی " :) " که حلال سکوت است، که کاری میکند تا چرخ دندهی کلمات نرمتر بر هم بچرخند ، که امان میدهد، مجال میخرد ...
برای اسمایلی " :) " ...
۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه
دوستـــــــی چنین صریح الالحانم آرزوست
" بداخلاق ِ حساس ِ لوس ِ ننر ِ خر "
یک شرمین هم داشته باشید، گوشتان را اینطور بکشد.
بعضی وقتها واجب است.
بعد میبینید که گره اخمها باز شد و دارید لبخند میزنید.
همین دیگر.
هرکسی باید یک شرمین داشته باشد.
شرمین خودش را.
یک شرمین هم داشته باشید، گوشتان را اینطور بکشد.
بعضی وقتها واجب است.
بعد میبینید که گره اخمها باز شد و دارید لبخند میزنید.
همین دیگر.
هرکسی باید یک شرمین داشته باشد.
شرمین خودش را.
مقام امن و ...
ابتدای شب، حالم بیجهت نغمهی شکسته در ماهور بود ، یک ربع پرده پایینتر، روی درجات ششم، پنجم، چهارم و سوم ماهور چرخ میزدم و باز میگشتم
حال اما، نهفتام در آواز نوا، در درجه پنجم، ایستادهام بر نت شاهد
با همان بردباریاش،
با همان آرامشاش ...
۱۳۹۲ شهریور ۵, سهشنبه
کنج قلندری
وبلاگ آدم را بد عادت میکند با آن گزینهی "ذخیره به عنوان پیشنویس"اش. وسوسه میشوی همه چیز را پیشنویس کنی، بعدتر بنشینی به ویرایش، خودت را بگذاری جای خواننده، جای مخاطب عام، مخاطب خاص، هی متن را بخوانی، چینش کلمات، جملهها را به هم بریزی. مفاهیم ساده را بپیچی در لفافهی ایهام و کنایه که چه حرف مهمی دارم میزنم من!، درز فاش شدنها را بگیری، سوتفاهمات احتمالی را یکسره قلم بگیری، شرط احتیاط را در جای جای متن لحاظ کنی و بعدتر پیش نویس قلع و قمع شده را ، عاجز و ناقص، با برچسب "متن کامل" منتشر کنی.
حالت دیگراش؟ آدم میماند و خیل بیشمار پیشنویسهای ذخیره شده، که نه به یاد دارد کی و نه چرا نوشته شدهاند و نه دیگر انگیزهی منتشر کردناشان مانده، آدم میماند و گزینهی "انتخاب تمام موارد"، آدم میماند و گزینه ی "حذف کردن".
اینها را نوشتم که بگویم، دارم این "بد عادتی" را ترک میکنم، اینجا برایم یک جای امن است برای نوشتن آن چیزهایی که وسوسه پیشنویس کردنشان آهسته آهسته آدم را از زین واژه میاندازد، پای اسب سرکش ذهن و کلام را میشکند. یک جای امن برای مفاهیم ساده، برای روزمرگیها، برای نوشتن در لحظه، برای کنار گذاشتن شرط احتیاط، برای آشتی با کلام، تمرین نوشتن حتی.
بی ترسی که زیر ردای ویرایش پنهان میشود.
اینجا تنها یک جای امن است، یک جای امن بیویرایش.
اگر که بشود.
تأملات
ایستاده بودم بالای نردبام و یک دست سیمچین، یک دست سیمِ برق، تلاشم را میکردم تا اتصالی برق لوستر اتاق را درست کنم. سیم کهنه شده بود و سر ناسازگاری میگذاشت و نمیشد اتصال فاز و نولش را جدا کرد و چسباند به سر هولدر. بدنهی لوستر هم وسیلهی شکنجه، لوستر فلزی را باید گذاشت در فهرست بیخودترین اختراعات بشر. هی میگیرد به دست و انگشتهایت، لامصب به هیچ سرانگشتی هم رحم نمیکند و بعد تایپ کردن برایت میشود شکنجه مدام.
ایستاده بودم بالای نردبام و یک دست سیمچین، یک دست سیم برق، فکر میکردم که اگر برق بخواهد بیتوجه به فیوز خوابیده بگیردم، در خوشبینانهترینِ حالات یحتمل تا امشب که کسی، چیزی بخواهد، کاری داشته باشد، حرص خورده باشد که چرا تلفن را جواب نمیدهم، در را باز نمیکنم، و برود یک کلیدساز بیاورد یا خودش در را از پاشنه درآورد ، همینطور تاکسیدرمی شده میافتم کنار اتاق و گربهام اگر لطف کند و تا فردا از گرسنگی، گوشی، چشمی ، انگشتی را از من نوش جان نکرده باشد، تا فردا یحتمل در میان نامرتبیِ ابدیِ اتاقم پیدایم خواهند کرد.
همین شد که گفتم بیایم پایین و اول اتاق را مرتب کنم، لباسها را برگردانم به کمد، پروژههای شاگردها را بگذارم در سطل بازیافت ، زیر سیگاریها را خالی کنم، پاکت های خالی را بیندازم دور، خاکسترها را جارو بکشم، پنجره را هم باز بگذارم تا بوی ماندهی سیگار برود بیرون و بعد دوباره بروم بالای نردبام. پیدا شدن صورت تاکسیدرمی شدهام به خودیِ خود آنقدر دردساز بود که نخواهم با انداختن بار تمیز نمودن نامرتبیِ ابدیِ اتاق و کشف سیگار، دردناکش هم بکنم. در میان آن پروسهی مردافکنِ کفن و دفن، بخواهی فکر کنی مرحومه پیش از تاکسیدرمی شدنش سیگار میکشیده، آن هم در خانه، و معلوم نیست چه غلطهای دیگری هم می کرده ... چه کاریست خوب؟
اما نمیشد، آفتاب عصر رو به زوال داشت و بینور هم نمیشد اتاق تمیز کرد. پس ماندم بالای نردبام . سیم را وصل کردم به هولدر، لامپ شکسته را از هولدر جدا کردم، هولدر را برگرداندم به آلت شکنجه و لامپ نو را چرخاندم در هولدر. از نردبام که آمدم پایین فکر کردم که اگر نیست میشدم، چه تاکسیدرمی شده چه بر اثر سقوط از نردبام چه از کزاز فیالمثال، حسرت چیزی را که نمیشد بخورم - آدم نیست شده حسرت دارد بخورد آخر؟ - اما چه حرف هایی بود که نگفته میماند، چه واژههایی که مکتوب نمیشد، احتمالاتی که بیتجربه میماند، آغوشهایی که قسمت نمی شد و چه ... بگذریم، آدم روی نردبام تامل هستیشناختیاش میگیرد بیخود.
از نردبام آمدم پایین، فیوز را برگرداندم، کلید را زدم و چون فاتحی که به اولین طلوع آفتاب در شهری که فتح کرده مینگرد، به لامپ خیره شدم. با احتمالاتی که هنوز مجال زیستن دارند.
۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه
آرامش دو گیتی
قرار گذاشته ام که چیزی بنویسم، هر چیز، هر چه که شد، فقط بنویسم ، آن قدر تا کلمات که افسار نمی دهند، که چموش اند و مرا از زین قلم (بخوانید کیبورد) می اندازند پایین، آرام آرام رام ِ این تکرار شوند، تا این رودیئوی فراسایشی میان ذهن و کلام پایان گیرد.
باید که بنویسم.
باید که بنویسم.
تنها بنویسم.
۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه
اشتراک در:
نظرات (Atom)
